حوادث، وقایع، هجرت

آغاز غربت مسلم

۱) عبّاس جدلی میگوید با [مسلم] بن عقیل همراه چهار هزار نفر خارج شدیم، هنوز به قصر نرسیده بودیم که تعدادمان به سیصد )
دائما [از نیروهای] ما فرار میکردند، تا اینکه شب شد، و تنها سی نفر در مسجد با [مسلم] بن عقیل ماندند، و با وی «۳» ، نفر رسید
رسید از آن سی نفر] تنها «۴» نماز خواندند، [مسلم] وقتی با این وضع روبرو شد به طرف درهای کنده رفت. [وقتی به درهای کنده
ده نفر با او مانده بودند.
سپس از [درب] خارج شد در حالی که دیگر کسی با او نبود. وقتی، به خود آمد متوجه شد که دیگر احدی را نیافت تا راه را به او
نشان بدهد و او را به خانهای هدایت کند و یا اگر دشمنی متعرضش شد او را یاری کند. [مسلم] با چهرهای سرگشته و حیران در
کوچههای کوفه میرفت ولی نمیدانست کجا باید برود!! تا اینکه به طرف خانههای بنی جبله از [قبیله] کنده رفت، مقداری قدم زد
تا به درب [خانه] زنی رسید که او را [طوعۀ] میخواندند [طوعۀ] [کنیز] اشعث بن قیس [کندی] بود که [از وی بچهدار شده بود] لذا
______________________________
۳۷۰ ، به نقل از أبی مخنف از سلیمان بن أبی راشد از عبد الله بن خازم کثیری. / ۱) تاریخ طبری، ۵ )
۲) این قسمت خبر أبی مخنف نیست بلکه هارون بن مسلم از علی بن صالح از عیسی بن یزید نقل کرده است، رک: تاریخ طبری، )
.۳۸۱ /۵
۳۶۹ ، به نقل از أبی مخنف از یونس بن أبی اسحاق. / ۳) تاریخ طبری، ۵ )
۴) منظور درهایی از مسجد است که به طرف محله کنده باز میشد. )
نخستین گزارش مستند از نهضت عاشورا / ترجمه وقعۀ الطف، ص: ۶۲
غوغای شهر] با مردم بیرون رفته بود و مادرش [جلو درب] ایستاده بود و انتظارش را میکشید.
۱) [مسلم] بن عقیل به او سلام کرد، او [هم] جواب [سلامش] را داد، [مسلم] به او گفت: ای کنیز تو را بخدا به من آب بده. )
[طوعۀ] داخل [خانه] شد [و برایش آب آورد] و سیرابش کرد، بعد [مسلم] نشست، [طوعۀ] ظرف را به خانه برد و بیرون آمد [و دید
مسلم هنوز نشسته است] گفت: ای بنده خدا مگر آب ننوشیدهای؟
مسلم گفت: چرا [نوشیدهام].
گفت: پس [برخیز و] به سراغ خانوادهات برو! مسلم ساکت شد.
[طوعۀ] دوباره حرفش را تکرار کرد.
[باز] مسلم ساکت ماند.
[طوعۀ] به او گفت: در دستیازی و طمع به من از خدا بترس، سبحان الله، ای بنده خدا! برو سراغ خانوادهات. خدا به تو عافیت بدهد
به صلاح تو نیست که جلو درب من بنشینی، من این نشستن را حلالت نمیکنم [راضی نیستم اینجا بنشینی].
[سخن که به اینجا رسید] مسلم بلند شد و گفت: ای کنیز خدا؛ من در این شهر منزل و خانوادهای ندارم آیا دوست داری اجر و
پاداش و خیری به تو برسد؟! شاید امروز که گذشت تو را پاداش بدهم! [طوعۀ] گفت: ای بنده خدا تو کیستی؟
مسلم گفت: من مسلم بن عقیل هستم، این قوم [مردم کوفه] به من دروغ گفتند و فریبم دادند.
طوعه گفت: تو مسلم هستی؟! [مسلم] گفت: بلی.
صفحه ۳۶ از ۱۲۰
[طوعه] گفت: بیا داخل، و او را برد داخل یکی از اطاقهای خانهاش- اطاقی که
نخستین گزارش مستند از نهضت عاشورا / ترجمه وقعۀ الطف، ص: ۶۳
خودش در آن نبود- فرشی برایش گسترد و برایش شام آورد [ولی مسلم] شام نخورد.
قبل از اینکه طوعه این کارها را به سرعت به انجام رساند، پسرش [بلال] وارد [خانه] شد، [و] دید [مادرش] داخل آن اتاق رفت و
آمد میکند، گفت: قسم به خدا رفت و آمد زیاد شما در این اتاق از سر شب [تاکنون] مرا به شک انداخته است! گویا مسألهای رخ
داده؟ [طوعۀ] گفت: پسرم از این مسأله صرف نظر کن! [بلال] گفت: ولی قسم به خدا [میدانم] شما مرا از [این مسأله] آگاه
میکنی! [مادرش] گفت: برو به کارت مشغول شو و چیزی از من سؤال نکن، ولی پسرش به او اصرار کرد.
لذا [طوعۀ] گفت: پسرم خبری را که به تو میدهم برای احدی نقل نکن! و از او خواست قسم یاد کند، [پسرش هم] این کار را کرد
«۱» . در نتیجه [جریان مسلم] را به او خبر داد، بعد خوابید و ساکت شد
برگرفته از کتاب نخستین گزارش مستند از نهضت عاشورا نوشته: لوطبن یحیی ابومخنف

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *