اصحاب و شاگردان

اصحاب امام حسین عبداللَه بن عفیف ازْدِی

عبداللَه بن عفیف ازْدِی غامِدِی والِبی، از شیعیان علی علیه السلام بود که در جنگ جمل و صفین همراه آن حضرت شرکت داشت. وی که چشم چپش را در جنگ جمل و چشم راستش را در جنگ صفین از دست داده بود، پیوسته تا شب در مسجد اعظم کوفه سرگرم نماز بود و پس از فراغت از نماز به خانه بازمیگشت.
روزی ندای نماز جماعت داده شد و مردم در مسجد اعظم کوفه اجتماع کردند. ابن زیاد به منبر رفت و گفت: سپاس خدای را که حق را آشکار و امیرالمومنین، یزید، و پیروان او را یاری نمود و دروغگوی پسر دروغگو، حسین بن علی، و شیعیان او را کشت.
هنگامی که عبداللَه سخن ابنزیاد را شنید برخاست و گفت: ای پسر مرجانه! دروغگو و پسر دروغگو تو و پدرت و آن کسی که تو را والی کوفه کرد و پدر او هستید. ای پسر مرجانه آیا فرزندان پیامبران را میکشید و سخن راستگویان را میگویید؟! «۴»
پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص: ۲۳۹
ابنزیاد خشمگین گردید و گفت: گوینده چه کسی بود؟
عبداللَه گفت: من بودم ای دشمن خدا! فرزندان پاک [رسول خدا] را که خداوند آنها را از هرگونه آلودگی پاک و منزه گردانیده میکشی و به گمانت هنوز مسلمانی! به دادم برسید! کجایند فرزندان مهاجر و انصار که از این ناپاک، که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او و پدرش را لعن کرد، انتقام بگیرند. «۱»
این سخن بر خشم ابنزیاد افزود و رگهای گردنش باد کرد و گفت: «۲» وی را نزد من آورید. ماموران به سوی وی شتافتند و دستگیرش نمودند. عبداللَه شعار ازْد، «یا مبرور» را سر داد. عبدالرحمن بن مخنف که در مجلس نشسته بود، گفت: وای بر غیر تو، خود و قومات را به کشتن دادی. در آن زمان هفتصد جنگاور ازْدِی در کوفه بودند، عدهای از جوانمردان ازْد برخاستند و عبداللَه را نجات دادند و نزد خانوادهاش بردند. «۳»
ابن زیاد فرمان داد: بروید این نابینای ازدی را، که خداوند دلش را همانند چشمش کور گرداند، نزد من بیاورید. جمعی بدین منظور رفتند. چون خبر به طایفه ازد رسید جمع شدند و قبیلههای یمن به آنها پیوستند تا مانع دستگیری عبداللَه شوند. چون خبر اجتماع آنها به ابنزیاد رسید قبیلههای مُضَر را به همراهی محمد بن اشعث به جنگ آنها فرستاد. جنگ سختی بین آنها برپا شد و گروهی از اعراب کشته شدند، تا آنکه طرفداران ابنزیاد به خانه عبداللَه رسیدند. درب خانه را شکستند و وارد شدند. دختر عبداللَه فریاد زد: پدر، دشمن به تو نزدیک شده است، مواظب باش، عبداللَه گفت: نترس، شمشیرم را بده. دختر عبداللَه شمشیر را به وی داد و او به دفاع از خود پرداخت در حالی که چنین میگفت:
انَا بْنُ ذِی الْفَضْلِ عَفِیْفِ الظاهِرِ عَفِیفُ شَیْخِی وَابْنُ امِ عامِرِ
کَمْ وارعٍ مِنْ جَمْعِکُمْ وحاسِرِ وَبَطَلٍ جَدَلْتُهُ مُفادِرِ
من پسر مرد با فضیلت و پاکم، نام پدرم عفیف و زاده امعامر است؛
از گروه شما چه بسیار از مردان جنگاور دلاور، با زره و بیزره را به خاک افکندم.
پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص: ۲۴۰
دختر عبداللَه میگفت: ای پدر کاش من مرد بودم و در کنار تو با این مردم زشتکار که کشندگان عترت پیامبرند میجنگیدم.
سپاه از هر طرف بر عبداللَه هجوم آوردند و او آنها را از خود دور میکرد و هیچ کس نمیتوانست بر وی پیروز شود. از هر طرف که حملهور میشدند دخترش میگفت: پدر از این طرف آمدند، تا آنکه بر فشار حمله خود افزودند و از هر سو وی را محاصره کردند، عبداللَه شمشیر خود را میچرخانید و میگفت:
اقْسِمُ لَوْ یَفْسَخُ لی عَنْ بَصَری ضاقَ علیکم مَوردی ومَضدَری «۱»
سوگند یاد میکنم! اگر چشم داشتم راه دسترسی به من بر شما تنگ میشد.
برخی آوردهاند: با آنکه او نابینا بود پنجاه سوار و بیست و سه پیاده را از پای درآورد! «۲»
دشمنان پیوسته با وی جنگیدند تا آنکه وی را دستگیر نموده نزد ابنزیاد بردند. چون ابنزیاد وی را دید گفت: سپاس خداوندی را که تو را خوار گردانید!
عبداللَه گفت: ای دشمن خدا، به چه چیز خدا مرا خوار کرد؟
واللَهِ لَوْ فُرِجَ لی عَنْ بَصَری ضاقَ عَلَیکُمْ مَوْرِدِی وَمَصْدَری
به خدا سوگند! اگر چشم داشتم راه دسترسی به من بر شما تنگ میشد.
ابنزیاد گفت: ای دشمن خدا درباره عثمان چه میگویی؟
عبداللَه او را دشنام داد و گفت: ای غلام بنیعلاج و ای پسر مرجانه! تو را با عثمان چه کار؟
خوب یا بد و اصلاح یا افساد کرده باشد، خداوند ولی خلق خویش است و میان آنها و عثمان به عدل و حق حکم خواهد کرد، ولیکن تو از خودت و پدرت و از یزید و پدرش از من بپرس.
ابنزیاد گفت: از تو چیزی نخواهم پرسید تا آنکه تو را به کام مرگ فرو افکنم.
عبداللَه پس از حمد و ثنای الهی گفت: پیش از آنکه تو از مادر متولد شوی من از
پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص: ۲۴۱
خداوند درخواست شهادت را به دست ملعونترین و مغضوبترین افراد مینمودم، ولی آن وقت که چشمم را از دست دادم نومید گردیدم و اینک سپاس میگویم خداوندی را که پس از نومیدی مرا به مقصودم رساند و به من نشان داد که دعای گذشتهام به اجابت رسیده است. «۱» آنگاه قصیدهای ۲۹ بیتی را در مدح امام حسین علیه السلام و ترغیب مردم به یاری و خونخواهی آن حضرت علیه السلام و نکوهش بنیامیه با فصاحت کامل خواند. آن قصیده چنان زیبا و جالب بود که ابنزیاد سراپاگوش شد، در حالی که هر بیت آن تیری بر قلبش بود. چون اشعار وی به پایان رسید، «۲» ابنزیاد دستور داد او را گردن زدند و بدنش را در مکانی به نام «سَبْخه» «۳» و به نقلی در مسجد به دار آویختند. «۴»
در «منتخب طریحی» آمده است: کسی که در مجلس حاضر بود چنین گفته است: در آن هنگام آتشی از کاخ ابنزیاد به بیرون شعله کشید که ابنزیاد از دیدن آن بیمناک شد و از تخت پایین آمد و به یکی از خانه هایش رفت. «۵»
برگرفته از کتاب پژوهشی پیرامون شهدای کربلا نوشته آقای عبد الحسین ﺑﯿﻨﺶ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *