مقتل

ترجمه مقاتل الطالبین – عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب

عیسی بن زید از کسانی بود که در زمان مهدی متواری گشت و در همان حالی که متواری بود از دنیا رفت. [۲۹۵] .کنیه اش ابویحیی و مادرش کنیز بوده است، و ولادت عیسی در همان روزهایی اتفاق افتاد که پدرش زید بن علی از مدینه به مقصد دیدار هشام بن عبدالملک به سوی شام می رفت، و مادر عیسی بن زید در راه همراه زید بود، و شبی را در کنار دیر راهبی نصرانی منزل کردند و در همان شب عیسی متولد شد، و زید به همین مناسبت نام حضرت مسیح، عیسی بن مریم صلوات الله علیهما را روی این فرزند گذاشت. و این مطلب را محمد بن منصور از احمد بن عیسی بن زید برایم نقل کرد.و (چنان که پیش از این گفته شد) عیسی بن زید در جنگهای محمد بن عبدالله و برادرش ابراهیم حضور داشت.در سبب فرار کردن و متواری گشتن او اختلاف است، برخی گفته اند سببش آن بود که ابراهیم بن عبدالله (هنگامی که در بصره بود به شرحی که پیش از این گذشت و در حدیث بعد نیز بیاید) به جنازه ای نماز خواند و در نماز (مانند اهل سنت) چهار تکبیر بیشتر نگفت، از همان روز عیسی بن زید از او کناره گرفت.و برخی دیگر گفته اند که تا وقتی که ابراهیم کشته شد با او بود، آنگاه متواری گشت.یحیی بن علی و احمد بن عبدالعزیز از عمر بن شبه از ابراهیم بن محمد روایت کرده اند که هنگامی که ابراهیم در بصره بود روزی بر جنازه ای نماز خواند و در نماز چهار تکبیر گفت، عیسی بن زید بر او اعتراض، کرده گفت: چرا تکبیر پنجم را نگفتی، تو که خود مذهب خاندان خود را می دانی؟ابراهیم در پاسخ گفت: این کار برای گردن آوردن ایشان بهتر بود، و ما در امروز نیازمند اجتماع و هم آهنگی این مردم هستیم، و در یک تکبیری که من نگفتم ان شاءالله زیانی نخواهد بود، عیسی که این سخن را شیند از او کناره جست و چون این خبر به گوش منصور رسید، کسی را به نزد عیسی فرستاد و به او وعده داد که هرچه بخواهد به او بدهد و در عوض عیسی طایفه زیدیه را از اطراف ابراهیم پراکنده سازد، ولی این کار سرانجام نیافت تا اینکه ابراهیم کشته شد و عیسی مخفی گشت. [۲۹۶] .برخی به منصور گفتند: آیا کسی را به تعقیب عیسی بن زید نمی فرستی؟ در پاسخ گفت: نه، به خدا پس از محمد و ابراهیم هرگز کسی از اینها را تعقیب نخواهم کرد و من نامی از آنها به جای خواهم گذاشت.و مقانعی به سند خود از عیسی بن عبدالله روایت کرده که گوید: عیسی بن زید ریاست میمنه لشکر ابراهیم را در جنگ به عهده داشت، چنان که میمنه لشکر محمد نیز با او بود. [۲۹۷] .و عیسی بن الحسن از علی بن محمد نوفلی و او از پدرش روایت کرده است که: عیسی و حسین فرزندان زید بن علی از کسانی بودند که در جنگهای محمد و ابراهیم برضد منصور، از سرسخت ترین مبارزان و بابصریت ترین جنگجویان بودند و چون این خبر به گوش منصور رسید (از روی گله و اعتراض) گفت: مرا با دو فرزند چکار؟ و آن دو چه دشمنی با ما دارند؟ آیا ما نبودیم که کشندگان پدرشان را کشتیم و اکنون به خونخواهیشان اقدام کرده ایم؟ و سوزش دلشان را به نابودی دشمنان شفا می بخشیم؟و عیسی بن عبدالله گفت: عیسی بن زید به طرفداری محمد بن عبدالله خروج کرد و از کسانی که بدو می گفت: هر که از خاندان ابوطالب به مخالفت با تو برخاست و دست از یاری تو کشید او را به من بسپار تا گردنش را بزنم! [۲۹۸] .و از علی بن سلام روایت شده که گوید، هنگامی که ما (در جنگ باخمری با کشته شدن ابراهیم بن عبدالله) شکست خورده و منهزم گشتیم به نزد عیسی بن زید که سرپا ایستاده بود رفتیم و قدری او را ملامت و سرزنش کرده و خاموش شدیم، عیسی (سر را بلند کرده) گفت: پس از ابراهیم دیگر کسی نیست که برضد اینان قیام کند، (این سخن را گفته) و به کناری رفت و همچنان برفت تا به ویرانه ای رسید و ما هم با او بودیم، و در آنجا تصمیم گرفتیم به لشکر عیسی بن موسی (که از طرف منصور به جنگ با ابراهیم آمده بود) شبیخون زنیم، ولی چون نیمه شب شد عیسی بن زید را در میان خود ندیدیم و همین رفتن او نقشه ما را برهم زد.و عیسی بن زید در میان باقیماندگان از خاندانش در دین و علم و زهد و پارسایی سرآمد دیگران بود و در امر مذهب و اقداماتی که می کرد بینش کامل داشت اضافه بر دانشی که داشت، در جوانی و پیری یکی از راویان حدیث و جویندگان آن بود. وی از پدرش زید بن علی، و هم از جعفر بن محمد و برادرش عبدالله بن محمد، و سفیان ثوری، حسن بن صالح، شبعه بن حجاج، یزید بن ابی زیاد، حسن بن عمار، مالک بن انس، عبیدالله بن عمر عمری [۲۹۹] و امثال آنها که عددشان بسیار است روایت کرده است.و چون محمد بن عبدالله قیام کرد و عیسی بن موسی برای جنگ با او (به مدینه) حرکت کرد، بزرگان زیدیه، و دانشمندانی دیگر را که همراهشان بودند همه را به نزد خود جمع کرد و به آنها سفارش کرد که اگر در این جنگ کشته شد کار رهبری (زیدیه و جانشینی محمد) با برادرش ابراهیم است، و اگر ابراهیم کشته شد کار به دست عیسی بن زید است.و این حدیث را عبدالله بن عمرو روایت کرده و به دنبال آن گفته است: و چون محمد و ابراهیم کشته شدند، عیسی بن زید به کوفه گریخت و در خانه علی بن صالح ابن حی، برادر حسن بن صالح، مخفی گشت و دختر او را به عقد خویش درآورد، از آن زن دختری پیدا کرد که در زمان حیاتش آن دختر از دنیا رفت و داستانش پس از این خواهد آمد.و احمد بن محمد بن سعید بر سبیل مذاکره و گفتگو برایم نقل کرد، من ننوشتم بلکه در سینه خود ضبط کردم و الفاظش کم و زیاد شده و لکن معنی یکی است. وی به سند خود از یحیی بن حسین بن زید (برادرزاده عیسی بن زید) نقل کرده که گفت: به پدرم گفتم: من دلم می خواهد عمویم عیسی بن زید را ببینم، چون برای همچو منی زشت است که پیرمرد بزرگی مانند او را نبینم، پدرم گفت من ترس آن را دارم که به خاطر همین که تو می خواهی او را ببینی جای خود را عوض کند و همین کار باعث ناراحتی او گردد!این سخنان مرا از منظور خود بازنداشت و همچنان تقاضای خود را بدو بازمی گفتم و در هر فرصتی که دست می داد به نحوی سخن خود را دنبال می کردم تا اینکه سرانجام حاضر شد جای او را به من نشان دهد و مرا به سوی کوفه روان کرد و به من گفت: چون به کوفه رسیدی سراغ خانه های بنی حر را بگیر، همین که تو را بدان محله راهنمایی کردند به فلان کوچه برو، در وسط کوچه خانه ای است که درش چنین و چنان است (و نشانی آن خانه را داد) آن خانه را نشان کن و در آن کوچه در فاصله دوری از آن خانه بنشین، و چون نزدیک مغرب شود پیرمردی بلند قامت و خوش صورت را خواهی دید که در پیشانیش جای سجده است و جامه ای پشمین بر تن دارد و کارش این است که با شتر آب می کشد (و در آن وقت از کار خود دست کشیده و شتر را به خانه می برد) و نشانی آن مرد این است که گامی زمین ننهد و گامی برندارد جز آنکه ذکر خدا بر زبان دارد و اشک از دیدگانش سرازیر است.چون او را دیدار کردی برخیز و بر او سلام کن و او را دربرگیر، نخست آن پیرمرد از تو ترسان شود و مانند آهوان وحشی سراسیمه گردد، تو فورا خود را بدو معرفی کن و نسب خود را بازگوی تا آرام گردد و سر صحبت را با تو باز کند و از احوال ما همگی از تو جویا شود و حال خود را برای تو بازگوید و از نشستن با تو پریشان حال و مضطرب نگردد، و متوجه باش مذاکره ات را با او طولانی نکن و هر چه دستور داد انجام ده که اگر بار دیگر سراغ او رفتی از تو گریزان شده و ترسان گردد، و مجبور شود که جای خود را تغییر دهد و همین امر بر او دشوار است.یحیی بن حسین [۳۰۰] گوید: سخنان پدرم بدینجا پایان یافت و من بدو گفتم: دستور تو را انجام خواهم داد و او مرا به کوفه روان کرد، من برطبق دستور او چون به کوفه رسیدم محله بنی حی را سراغ گرفتم، چون بدانجا رسیدم همان کوچه ای را که نام برده بود پرسیدم و هنگام پسین بدانجا رفتم و همان دربی را که گفته بود نشان کردم و در فاصله دوری نشستم تا خورشید غروب کرد. در این هنگام همان مردی که نشانی داده بود مشاهده کردم که به جلو می آمد و شتری را می راند و چنان که پدرم گفته بود گامی بر زمین نمی گذاشت و برنمی داشت جز آنکه لبانش به ذکر خدا گویا بود و اشک در دیدگانش می گشت و گاه گاه قطراتی از آن بر گونه اش سرازیر می شد.من از جا برخاسته و او را برای معانقه در آغوش کشیدم که به ناگاه مانند آهوان وحشی که از انسان می ترسند از من ترسید، بدو گفتم: عموجان من یحیی برادرزاده تو هستم! مرا که شناخت به سینه خود چسبانید و چندان گریست که من با خود گفتم عمرش به سر آمد، و پس از آنکه به حال آمد شترش را خواباند و پهلوی من نشست و احوال یک یک از مردان و زنان و کودکان فامیل و خاندانش را از من پرسید، و من شرح حالشان را برای او می دادم و او می گریست. پس از آن گفت: ای فرزند! شغل من این است که با این شتر آب می کشم و مزد می گیرم و بدان زندگی می کنم، و گاه می شود از آب کشیدن برایم چیزی پیدا نمی شود و آن وقت ناچار می شوم به صحرا – یعنی بیرون کوفه – بروم و خورده سبزیها و بقولاتی را که مردم در آنجا می ریزند جمع کرده با آنها سد جوع کنم.و مدتی است که دختر این مرد (یعنی حسن بن صالح) را به همسری گرفته ام و تاکنون او نمی داند که من کیستم، [۳۰۱] و خدا از آن زن دختری به من داد که آن دختر بزرگ شد و نمی دانست من کیستم و مرا نمی شناخت، روزی مادرش به من گفت: پسر فلان مرد سقا که در همسایگی ما بود – به خواستگاری دخترت آمده و وضع و زندگانی آنها بهتر از ماست او را به ازدواج او درآور و در این باره اصرار کرد، من از ترس آنکه مبادا شناخته شوم نمی توانستم بدو اظهار کنم که این کار جایز نیست، و این جوان کفو و همسر او نیست [۳۰۲] اما آن زن نیز در این کار اصرار می ورزید، و من از خدا کفایت این مطلب را می خواستم تا اینکه خداوند آن دختر را پس از چند روز از این جهان برد و خیالم از این باره آسوده گشت، و در دوران زندگی خود تاکنون برای چیزی به این اندازه تاسف نخورده ام که این دختر از این جهان رفت و تا آخر عمر نسبت خود را با رسول خدا صلی الله علیه و آله ندانست (و نفهمید که از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله است).این سخنان را که به پایان رسانید مرا سوگند داد که از نزد او برخیزم و دیگر به سراغش نروم، آنگاه با من خداحافظی کرده از من جدا شد. و من پس از این جریان بار دیگر بدانجا رفتم و به انتظار نشستم تا شاید دوباره او را ببینم ولی موفق نگشتم و دیدار من از او همان یک بار بود.و احمد بن عبدالله به سند خود از عتبه بن منهال نقل کرده: جعفر بن احمد [۳۰۳] و صباح زعفرانی از کسانی بودند که به کارهای عیسی بن زید رسیدگی می کردند (و هنگامی که پنهان بود به خدمتش قیام داشتند) و چون مهدی عباسی به وسیله یعقوب بن داود [۳۰۴] آن جایزه و هدایا را برای عیسی بن زید پس فرستاد در تمام شهرها جار زدند که عیسی بن زید بداند که (هر کجا هست اگر ظاهر شود) در امان است، عیسی که این خبر را شنید به جعفر احمر و صباح گفت: این اموالی که می بینید این مرد به من می دهد، به خدا سوگند هنگامی که من به کوفه آمدم قصد خروج بر او را نداشتم، و خوابیدن یک شب در حال ترس و اضطراب نزد من محبوبتر است از تمام اموال و همه دنیا.و عبدالله زیدان (یا زید) از پدرش سعید بن عمر بجلی نقل کرده گوید: عیسی بن زید با حسن بن صالح به حج رفتند، در آنجا منادی از طرف مهدی ندا در داد که حاضران به غائبان برسانند عیسی بن زید چه ظاهر گردد و چه متواری و پنهان باشد در امان است، عیسی بن زید پس از شنیدن این ندا نگاهی به صورت حسن بن صالح کرد و دید که از این ندا خوشحال است، بدو گفت: گویا از آنچه شنیدی خوشحالی!؟ گفت: آری، عیسی گفت: به خدا یک ساعت در حال ترس زندگی کردن برای من بهتر از چه و چه است.و عیسی وراق به سند خود از یعقوب بن داود نقل کرده که گفت: در سفری که با مهدی عباسی به خراسان می رفتیم در یکی از کاروانسراها وارد شدیم و بر روی دیوار اتاقی که ساکن شدیم مشاهده کردم که چند سطر شعر نوشته شده است، مهدی پیش رفت و من هم نزدیک رفتم، دیدم این اشعار نوشته بود:والله ما اطعم طعم الرقاد خوفا اذا نامت عیون العباد [۳۰۵] .شردنی اهل اعتداء و ما اذنبت ذنبا غیر ذکر المعاد [۳۰۶] .آمنت بالله و لم یومنوا فکان زادی عندهم شر زاد [۳۰۷] .اقول قولا قاله خالف مطرد قلبی کثیر السهاد [۳۰۸] .منخرق الخفین یشکو الوجی تنکبه اطراف مرو حداد [۳۰۹] .شرده الخوف فارزی به کذاک من یکره حرالجلادقد کان فی الموت له راحته والموت حتم فی رقاب العبادمن دیدم که مهدی عباسی زیر هر یکی از این اشعار می نویسد: از جانب خدا و من در امانی و هر زمان که می خواهی خود را آشکار کن، و همچنان در زیر آن ابیات این جمله را نوشت، من به صورتش نگاه کرد و دیدم اشک بر گونه اش جاری شده، گفتم: ای امیرالمومنین به نظر شما گوینده این اشعار کیست؟نگاهی تند به من کرده گفت: آیا در برابر من خود را به نادانی می زنی؟ جز عیسی بن زید کیست که این اشعار را بگوید! [۳۱۰] .ولی روایت نخست صحیح تر است زیرا عیسی بن زید زمان وزارت فضل و یحیی برمکی را درک نکرده است، پیش از آن از این جهان برفت.احمد بن محمد به سند خود از خصیب وابشی که از اصحاب زید بن علی و از نزدیکان فرزندش عیسی بن زید بوده، روایت کند که گفت: عیسی بن زید سرکردگی میمنه لشکر محمد بن عبدالله را در جنگ به عهده داشت و چون محمد به قتل رسید به نزد ابراهیم رفت و همین سمت را هنگام جنگ ابراهیم به عهده داشت تا چون ابراهیم کشته شد به کوفه رفت و در خانه علی بن صالح بن حی به طور ناشناس می زیست، و ما گاهی با ترس و بیم به دیدن او می رفتیم، و گاهی در بیابان با او مصادف می شدیم که به وسیله شتری که از مردی از اهل کوفه بود آب می کشید، و چون ما را می دید پیش ما می نشست و با ما به مذاکره می پرداخت و به ما می گفت: به خدا دوست می داشتم که از طرف اینان (خلفای عباسی) امنیت داشتید و با فرصت بیشتری با شما سخن می گفتم، و از مذاکره و دیدار شما بهره بیشتری می بردم، و به خدا سوگند من اشتیاق به دیدار شما دارم و در خلوت و در بستر خواب به یاد شما هستم، اکنون از اینجا بروید که مبادا مامورین از وضع من و شما آگاه شوند و صدمه و زیانی از این ناحیه به شما برسد. و از مختار بن عمر روایت کرده که گوید: خصیب (بن عبدالرحمن) وابشی را دیدم که برای بوسیدن دست عیسی بن زید خم شده بود و عیسی دست خود را می کشید و او را از این کار منع می کرد، خصیب بدو گفت: من دست عبدالله بن حسن را بوسیدم و او مرا از این کار ممانعت نمی کرد [۳۱۱] .و احمد بن سعید به سند خود از خصیب روایت کند که گفت: هر گاه من زید بن علی را می دیدم فروغ نور را در چهره اش مشاهده می کردم. [۳۱۲] .و جعفر بن محمد بن جعفر به سندش از علی بن حسن عابد – پدر حسین بن علی صاحب فخ – روایت کند که گفت: در میان ما جمع بسیاری بودیم کسی بهتر از عیسی بن زید نبود.و نیز از محمد بن عمرو فقیمی روایت کرده که گفت: عیسی بن زید بر عبدالله بن جعفر قرائت کرده است. [۳۱۳] .عبدالله بن زیدان از پدرش از سعید بن عمر بجلی روایت کرده که: حسن بن صالح و عیسی بن زید در منی بودند و درباره مسئله ای از سیره اختلاف کردند، در این میان که آن دو مشغول مناظره و بحث بودند، مردی به نزدشان آمده گفت: هم اکنون سفیان ثوری وارد منی شد، حسن بن صالح گفت: شفا آمد (یعنی اختلاف حل شد).عیسی بن زید گفت: هم اکنون به نزد او می روم و در مورد این مسئله از او سوال می کنم، سپس از جا برخاسته، جای سفیان را پرسید، او را راهنمایی کردند، و همچنان که برای دیدار او می رفت در راه به جناب نسطاس عرزمی برخورد و بر او سلام کرده از هم گذشتند، و عیسی آمد و تا به نزد سفیان رسید و مسئله مورد اختلاف را از او پرسید، سفیان متوجه شد که مسئله (جنبه سیاسی) دارد مربوط به حکومت وقت می شود و بر خود بیمناک شده از جواب خودداری کرد، حسن بن صالح بدو گفت: این شخص عیسی بن زید است!سفیان که این سخن را از حسن بن صالح شنید تکانی خورد و خود را جمع کرده و با دقت به صورت عیسی بن زید نظر کرد، عیسی که چنان دید پیش رفته گفت: آری من عیسی بن زید هستم. سفیان گفت: کسی را می خواهم که تو را معرفی کند. عیسی گفت: جناب بن نسطاس را به نزدت می آورم. گفت: بیاور. عیسی به دنبال این گفتگو از جا برخاست و به نزد جناب بن نسطاس رفته او را پیش سفیان آورد، و جناب رو به سفیان کرده گفت: آری ای اباعبدالله، این مرد عیسی بن زید است.سفیان که عیسی را شناخت به گریه افتاده و زیاد گریست، آنگاه از جای برخاسته عیسی را در جای خود نشانید و خود پیش روی او نشست و پاسخ سوالش را داده و با او خداحافظی کرد و از هم جدا شدند. [۳۱۴] .و نیز احمد بن محمد به سندش از جعفر بن زیاد احمر روایت کرده که گفت: من و عیسی بن زید، و حسن بن صالح و برادرش علی بن صالح، اسرائیل بن یونس، جناب نسطاس و گروهی از زیدیه در یکی از خانه های کوفه اجتماع کردیم. یکی از سخن چینان این خبر را به گوش مهدی عباسی رسانید و نشانی خانه مزبور را بدو داد، او نیز به حاکم خود در کوفه نوشت که افرادی را مراقب ما کند تا هرگاه در آن خانه اجتماع کردیم، بر سر ما بریزند و ما را دستگیر ساخته به نزد او ببرند.یکی از شبها که ما در آنجا اجتماع کرده بودیم، مراقبین خبر ما را به اطلاع حاکم کوفه رسانیده، ناگهان مامورین برای دستگیری ما به داخل خانه ریختند، عیسی بن زید و دیگران چون بالای خانه موفق به فرار شدند و چون من نتوانستم بگریزم دستگیر شدم. مرا به نزد مهدی بردند، وی چون چشمش به من افتاد زبان به ناسزا گشوده نسبت زنازادگی به من داد گفت: ای ناپاک زاده تویی که پیش عیسی بن زید می روی و او را به قیام علیه من تحریک می کنی و مردم را به بیعت او دعوت می کنی؟من گفتم: آیا از خدا شرم نمی کنی و از او ترس و واهمه نداری که به زنان پاکدامن ناسزا گفته، نسبت زنا بدانها می دهی؟ در صورتی که شایسته تو و این مقامی که تو در دست داری آن است؟ اگر شخص نابخردی امثال این سخنان از لبانش خارج گردد حد بر او جاری سازی!سخنان من تمام شد ولی او بدون آنکه توجه به اعتراض من کند دوباره شروع به دشنام من کرد. آنگاه برخاسته مرا زیر دست و پای خود انداخت و با مشت و لگد مرا می زد و دشنام می داد. من گفتم: تو اکنون شجاع و نیرومند هستی که بر پیرمرد ناتوانی چون من دست یافته که به هیچ وجه نمی توانم از خود دفاعی کنم و یاوری هم ندارم!در این وقت دستور داد مرا به زندان افکنند و بر من سخت گیرند، و دنبال همین دستور بود که مرا به زنجیر گرانی بستند و سالها در زندان انداختند، و چون خبر مرگ عیسی بن زید بدو رسید مرا از زندان به نزد خود طلبید، چون پیش او رفتم رو به من کرده پرسید از چه ملتی هستی؟ گفتم از مسلمین. گفت: بیابانی هستی، جواب دادم نه. پرسید از چه مردمی هستی؟ گفتم: پدرم غلام (و برده) مردی از اهل کوفه بود و آن مرد او را آزاد کرد.در اینجا دنباله پرسش خود را برید و به من گفت: عیسی بن زید مرد. گفتم: مرگ او مصیبت بزرگی است. خدایش رحمت کند که مرد عابد و پارسا و کوشایی در فرمانبرداری بود، و از سرزنش و ملامت کسی در این راه باک نداشت. پرسید: آیا از مرگش خبر نداشتی؟ گفتم: چرا. پرسید: پس چرا مرا به مرگش مژده ندادی؟ در پاسخش گفتم: دوست نمی داشتم تو را به چیزی مژده دهم که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده بود و از آن خبر می یافت ناراحت می شد.در اینجا مهدی سر به زیر انداخت و پس از مدتی سر به بلند کرده گفت: بیش از این استعداد شکنجه در بدن تو نمی بینم و ترس آن دارم که اگر دستور شکنجه ات را بدهم تاب نیاوری و در زیر شکنجه جان بسپاری و از آن سو دشمن ما هم که از دنیا رفته، اکنون برو خدا نگهدارت باد و به خدا سوگند اگر بشنوم که دوباره دست بدین کارها زده ای گردنت را می زنم.من از نزد او بیرون شدم، هنگام بیرون رفتن من مهدی رو به ربیع (حاجب مخصوص خود) کرده گفت: آیا ندیدی چگونه ترسش (از من) اندک و دلش محکم بود؟ به خدا مردمان روشن دل این چنین هستند.و علی بن جعفر از پدرش روایت کرده که گفت: من و اسرائیل بن یونس [۳۱۵] و حسن و علی فرزندان صالح نزد عیسی بن زید رفتیم، حسن بن صالح بدو گفت: تا کی برای خروج امروز و فردا می کنی در صورتی که ده هزار نفر برای یاریت در دفتر تو نام نویسی کرده اند؟! عیسی در پاسخ او گفت: وای بر تو، آیا رقم زیاد مردم را برای من می شمری و به رخ من می کشی؟ من به خوبی به وضع آنها آشنا هستم به خدا سوگند اگر سیصد نفر در میان آنها می یافتم که فقط هدفشان خدای عزوجل باشد و حاضر باشند جان خود را در راه او بدهند و هنگام برخورد با دشمنان او به راستی فرمانبردار خدا باشند (هم اکنون) پیش از آنکه صبح شود خروج می کردم تا در مورد دشمنان خدا به درگاه او عذری آورده باشم، و کار مسلمانان را به طریقه خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله وادارم، ولی من کسی را که مورد اطمینان باشد و به عهدی که در راه خدای عزوجل بسته وفادار باشد و هنگام برخورد با دشمنان او پایدار بماند، سراغ ندارم.حسن بن صالح که این سخن را از عیسی شنید آن قدر گریست که بیهوش شده روی زمین افتاد.و هم او از پدر- جعفر بن زیاد) روایت کرده که گفت: به نزد عیسی بن زید رفتم و دیدم که نان و خیار می خورد، دو گرده نان و دو عدد خیار به من داد و گفت: بخور. من یکی از نانها را با نصف نان دیگر خوردم و همچنین یک عدد و نصفی از خیارها را خوردم و سیر شدم و مابقی را که یک نصف نان و نصف خیار بود به جای گذاشتم.چند روز از این جریان گذشت و دوباره به نزد او رفتم، عیسی باز آن نصفه نان و خیار را که پژمرده و پوسیده شده بود برای من آورد و گفت: بخور! گفتم: اینها چه بود که برای من نگه داشتی؟ گفت: من اینها را به تو دادم و مال تو شد، تو قسمتی را خوردی و قدری را گذاشتی، اکنون اگر می خواهی باقیمانده را بخور و اگر می خواهی آن را صدقه بده.محمد بن عباس یزیدی به سند خود از ابی نعیم روایت کرده که گفت: کسی که همراه عیسی بن زید در جنگ ابراهیم بوده برایم نقل کرد که هنگام بازگشت عیسی بن زید از باخمری ماده شیری با بچه هایش بر مردم حمله کردند (و راه را بر آنها بستند) عیسی که جریان را دانست از مرکب خود پیاده شد و شمشیر را در دست گرفت و آن ماده شیر را کشت. یکی از غلامانش که این جریان را دید رو بدو کرده گفت: ای آقای من بچه های این ماده شیر را یتیم کردی؟ عیسی گفت: آری من یتیم کننده بچه شیران هستم. و پس از جریان یاران و اصحاب عیسی بن زید را در تمام مدتی که او مخفی بود هرگاه می خواستند نامش را ببرند به عنوان موتم الاشبال (یتیم کننده بچه شیران) از او یاد می کردند.و یموت بن مزرع (شاعر) [۳۱۶] یکی از شعرای امامیه، در قصیده ای که در نکوهش آنان که از زیدیه خروج کردند، این نام را آورده است آنجا که گوید:سن ظلم الامام للناس زید ان ظلم الامام ذو عقال [۳۱۷] .و بنوالشیخ والقتیل بفخ بعد یحیی و موتم الاشبال [۳۱۸] .و عیسی وراق از محمد بن محمد نوفلی و وی از پدر و عمویش روایت کرده که گفتند: عیسی بن زید از جنگ باخمری که بازگشت در خانه های فرزندان صالح بن حی متواری و پنهان شد. منصور دستور تعقیب او را صادر کرد ولی اقدامی جدی برای دستگیری او انجام نداد، پس از منصور مهدی درصدد دستگیری او برآمد و مدتی هم به سختی او را تعقیب کرد ولی بدو دست نیافت، از این رو دستور داد منادی ندا کند: عیسی در امان است، تا شاید خود را ظاهر کند و با اینکه خبر امان مهدی بدو رسید خود را آشکار نکرد.از آن سو به مهدی گزارش دادند که سه نفر به نامهای: ابن علاق صیرفی، حاضر، و صباح زعفرانی برای عیسی از مردم بیعت می گیرند، مهدی حاضر را دستگیر ساخت و از روی سیاست با رفاقت و مهربانی از او اقرار گرفت، آنگاه بر او سخت گرفت تا بلکه مخفیگاه عیسی را نشان دهد ولی او آنجا را نشان نداد از این رو مهدی او را کشت. و در تمام مدتی که عیسی در زندان بود درصدد دستگیر نمودن ابن علاق و صباح برآمد ولی به آن دو دست نیافت.تا اینکه عیسی بن زید از دنیا رفت، در این وقت به حسن بن صالح گفت: ببین بی جهت ما به چه سختی و ناراحتی دچار شدیم، اینک که عیسی بن زید از دنیا رفت، خیال حکومت وقت از جانب او آسوده می شود و دست از تعقیب ما برمی دارند، پس اجازه بده من به نزد این مرد – یعنی مهدی عباسی – بروم و خبر مرگ عیسی را به او بدهم تا از تعقیب ما دست کشد و ما از ترس و واهمه آسوده گردیم.حسن بن صالح گفت: نه به خدا سوگند نباید دشمن خدا را به مرگ دوست خدا و فرزند پیغمبرش مژده دهی و دیده اش را روشن کنی و او را شاد گردانی. و به خدا سوگند یک شب را که مهدی تا به صبح از ترس او به سر برد نزد من محبوب تر است از اینکه یک سال جهاد و عبادت کنم.این جریان گذشت و حسن بن صالح پس از دو ماه [۳۱۹] درگذشت.صباح گوید: پس از اینکه حسن بن صالح از دنیا رفت من دو پسر عیسی: احمد و زید را برداشته و به بغداد بردم و در جای مطمئنی پنهان کردم آنگاه یک دست لباس کهنه پوشیدم و به در خانه مهدی رفته و به دربان گفتم: به ربیع (حاجب) بگویند من آمده ام تا او را نصیحتی کنم و مژده ای دهم که خلیفه را مسرور سازد. دربانان بدو خبر دادند و او اجازه داد من وارد قصر شوم، چون مرا به نزد ربیع بردند رو به من کرده گفت: نصیحتت چیست؟گفتم: فقط برای خلیفه خواهم گفت.ربیع گفت: تا نصیحتت را برای من نگویی به خلیفه دسترسی نخواهی یافت. صباح گوید: گفتم: این را بدان که من آن نصیحت را برای تو بیان نخواهم کرد، ولی بدان که من صباح زعفرانی هستم که مردم را به سوی عیسی بن زید دعوت می کردم.ربیع که این سخن را شنید مرا به خود نزدیک کرده گفت: ای مرد تو در این گفتارت یا راستگویی و یا دروغگو، و مسلم بدان که مهدی در هر دو حال تو را خواهد کشت، زیرا اگر راست بگویی و تو صباح زعفرانی باشی که عقده های مهدی را نسبت به خود اطلاع داری که او در تعقیب و درصدد دستگیر کردن توست، و در این راه از هیچ اقدامی فرو نگذارده، و بدون تردید همین که نگاهش به تو بیفتد تو را خواهد کشت. و اگر هم دروغ بگویی و بخواهی این حرف را وسیله ای قرار دهی که بدو دسترسی پیدا کنی تا حاجتی از تو برآورد، به خاطر این کار بر تو خشم خواهد کرد و بدین جهت تو را می کشد، و من بدون این سخنان حاضرم حاجتت را – هر چه که باشد بدون استثناء برآورم!صباح گفت من صباح زعفرانی هستم و سوگند بدان خدایی که جز او معبودی نیست هیچ گونه حاجتی بدو ندارم، و اگر تمام دارایی خود را هم به من بدهد از او نخواهم پذیرفت و مرا بدانها نیازی نیست، فقط می خواهم شخص او را ببینم و اگر تو نگذاری و مانع من شوی از طریق دیگری اقدام کرده و خود را به او می رسانم.ربیع که این سخن را از من شنید (سر به سوی آسمان بلند کرده) گفت: خدایا تو گواه باش که من ذمه خود را از ریختن خون این مرد تبرئه می کنم، این کلام را گفت: آنگاه دسته ای از مامورین را بر من گماشت و خود به نزد خلیفه رفت، و من همین قدر فهمیدم که پایش به درون اتاق خلیفه رسیده و یا نرسیده بود که صدا زدند: صباح زعفرانی را بیاورید و به دنبال این فریاد مرا به نزد مهدی بردند. وی چون مرا دید گفت: تو صباح زعفرانی هستی؟ گفتم: آری.مهدی گفت: خدایت روز خوش نیاورد و کارت را سامان نبخشد ای دشمن خدا، تو ضد من قیام کرده و مردم را به سوی دشمنان من دعوت می کنی؟صباح گفت: آری، به خدا من همانم که می گویی، و همه آنچه گفتی درست است.مهدی گفت: پس تو همان خائن هستی که به پای خود به سوی مرگ آمده ای، آیا به کار خویش اعتراف داری و با این وصف با خیالی راحت به نزد من آمده ای؟ صباح گفت: من گفتم من آمده ام تا تو را هم مژده و هم تسلیت دهم!مهدی پرسید: مژده به چه چیز می دهی؟ و تسلیت برای چه؟گفتم: مژده به مرگ عیسی بن زید و تسلیت نیز به همان مرگ عیسی بن زید، زیرا او عموزاده تو و از گوشت و خون تو بود!مهدی که این سخن را شنید روی خود را به طرف قبله کرد و سجده شکری به جای آورد و خدا را حمد کرده، آنگاه رو به من کرده گفت: چند وقت است که مرده؟ گفتم دو ماه، پرسید، پس چرا تاکنون مرا از مرگ او باخبر نساختی؟ گفتم: حسن بن صالح نگذاشت و سخنان او را برایش بازگفتم: مهدی پرسید: او چه شد؟ پاسخ دادم او هم مرد، و اگر زنده بود نمی گذاشت من این خبر را برایت بیاورم، مهدی سجده دیگری بجا آورده گفت: سپاس خدایی را که مرا از دست او هم آسوده کرد، که به راستی او سرسخت ترین مردم نسبت به من بود و شاید اگر زنده می ماند شخص دیگری را غیر از عیسی به قیام بر من وامی داشت. اکنون هر حاجتی داری بگو که به خدا سوگند تو را بی نیاز خواهم کرد و هر چه بخواهی به تو می دهم! صباح گوید: گفتم: به خدا من هیچ حاجتی ندارم و چیزی از تو نمی خواهم جز یک چیز. مهدی پرسید آن یک حاجت چیست؟ گفتم: رسیدگی به وضع فرزندان عیسی و سرپرستی آنها و به خدا سوگند اگر وضع مالی و زندگی من طوری بود که می توانستم آنها را اداره و سرپرستی کنم از تو برای آنها چیزی نمی خواستم و آنها را به نزد تو نمی آوردم، ولی آنها کودکانی هستند که اگر به آنها رسیدگی نشود از گرسنگی و بیچارگی خواهند مرد. زیرا آنها مالی و اندوخته ای ندارند که آن را به مصرف زندگی برسانند، پدرشان در تمام این مدت که مخفی بود آب می کشید و به سختی آنها را اداره می کرد و اکنون جز من کسی که عهده دار مخارج آنها باشد، یافت نمی شود و من نیز توانایی مالی ندارم که بتوانم مخارج آنها را متکلف شوم و روزگار آنها به سختی می گذرد، و تو شایسته ترین مردم به حفظ و حراست آنها هستی و سزاوارترین کسی هستی که می تواند متعهد مخارج زندگی آنها گردد چون آنها خویشاوندان تو و گوشت و خون تو و یتیمان خاندان تو هستند.صباح گوید: سخنان من که پایان یافت، مهدی گریست تا آنجا که اشک از گونه اش جاری شد، آنگاه گفت: به خدا قسم تا آن دو هستند پیش من همانند فرزندان خود من خواهند بود و میان آنها تفاوتی نخواهم گذاشت، و خدا پاداش تو را از جانب من و آنها نیکو گرداند که به راستی هم حق پدرشان را و هم حق خود آنها را به خوبی ادا کردی و بار سنگینی را از دوش من برداشتی و شادی بزرگی را برای من هدیه آوردی.صباح گفت: آنها در امان خدا و رسول او و امان تو هستند؟ و در پناه تو و پدرانت هستند که درباره خودشان و خاندانشان و یاران پدرشان آسوده خاطر باشند و کسی به آنها آزاری نرساند و تعقیب نشوند؟مهدی گفت: آری آنها در امان من و عهد خود و عهد پدرانم هستند و هرگونه شرط و پیمانی می خواهی از این مقوله بیان کن که همه پذیرفته است.صباح گوید: من به هر لفظ و زبانی که یاد داشتم شرط و پیمان از او گرفتم.در این وقت مهدی رو به من کرده گفت: ای حبیب و دوست من! آخر این کودکان خردسال چه گناهی کرده اند، و به خدا سوگند اگر پدرشان نیز جای آنها بود و به پای خود به نزد من می آمد یا من بدو دست می یافتم هر چه می خواست بدو می دادم، تا چه رسد به اینها! خدا پاداش نیکویت دهد. اکنون برو و آنها را به نزد من آر و به حقی که من بر تو دارم از تو می خواهم که جایزه ای را نیز که ما برای خودت مقرر می کنیم برای بهتر شدن زندگیت قبول کن.در پاسخش گفتم: از پذیرفتن آن معذورم، چون که من مردی از مسلمانان هستم و همانند آنان زندگی خود را اداره خواهم کرد.این را گفتم و از نزد مهدی بیرون آمده به سراغ عیسی رفتم و آن دو را به پیش مهدی بردم، مهدی آنها را به سینه چسبانید و دستور داد جامه هایی زیبا برای آنها آوردند و جایی برای آنها آماده کرد و کنیزی را به خدمتکاری آنها گماشت، و چند غلام نیز مامور رسیدگی به کارهای آنها نمود و در کنار قصر خود اتاقی به آنها اختصاص داد.پس از این جریان من گاه و بی گاه از وضع آنها جویا می شدم و اطلاع داشتم که آن دو همچنان در قصر سلطنتی خلفای عباسی به سر می برند و تا اینکه محمد امین کشته شد و اوضاع قصر بغداد به هم خورد و کسانی که در آن زندگی می کردند پراکنده شدند که در آن وقت احمد بن عیسی از آنجا بیرون آمد و متواری گشت. و اما برادرش زید بن عیسی پیش از این جریان بیمار شد و پس از چندی درگذشت.و احمد بن عیسی این جریان را به نحو دیگری برایم حدیث کرد، او به سند خود از فضل بن حماد کوفی که از اصحاب حسن بن صالح بن حی بود، روایت کرده، گفت: پس از اینکه عیسی بن زید متواری گشت به خانه حسن بن صالح رفت و در نزد او به سر می برد تا وقتی که در زمان مهدی عباسی مرگش فرارسید. حسن بن صالح پس از مرگ عیسی به اصحاب خود گفت: خبر مرگ او را فاش نکنید که به گوش خلیفه برسد و خوشحال شود، و او را به همان ترس و خوفی که از بودن عیسی بن زید و حیات او دارد واگذارید تا به همین حال بمیرد.و همین سخن حسن بن صالح سبب شد که خبر مرگ عیسی بن زید مکتوم بماند تا اینکه حسن بن صالح خود از دنیا رفت، در این وقت مردی که نامش علاق صیرفی بود به نزد مهدی رفت و مهدی پیش از آن نام او را شنیده بود و می دانست که او از اصحاب عیسی بن زید است.بالجمله، ابن علاق به در قصر مهدی آمده، و اذن گرفته، داخل شد، به نام خلیفه و امیرالمومنین بر مهدی سلام کرد. آن گاه گفت: ای امیرالمومنین خدا پاداش تو را در مرگ عموزاده ات عیسی بن زید بسیار گرداند. مهدی گفت: وای بر تو چه می گویی؟ ابن علاق گفت: به خدا سوگند همین است که می گویم. مهدی پرسید: چه وقت مرگش فرارسید؟ ابن علاق وقت مرگ عیسی را گفت، مهدی پرسید: پس چرا پیش از این خبر مرگ او را به من ندادی؟ابن علاق پاسخ داد: حسن بن صالح نگذاشت ما این خبر را به تو برسانیم.مهدی گفت: اگر راست بگویی جایزه خوبی به تو خواهم داد و ریاست کاری به تو واگذار خواهم کرد.ابن علاق جواب داد: من به خاطر گرفتن جایزه نیامده ام، بلکه چون می دانستم تو نسبت به کار او نگران هستی و آسوده خاطر نبودم که مردم هر یک درباره او چیزی نزد تو بگویند، خواستم تا حقیقت کار او را برای تو گفته باشم و خیالت را از ناحیه او آسوده سازم.مهدی گفت: پس تو با این ترتیب دو مژده بزرگ برای من آورده ای: یکی خبر مرگ عیسی و دیگر خبر مرگ حسن بن صالح و نمی توانم بگویم کدامیک از این دو خبر مرا خوشحال تر می کند. اکنون حاجت خود را بگوی؟ابن علاق گفت حاجت من آن است که فرزندان عیسی را تحت سرپرستی خود بگیری و از آنها نگهداری کنی که به خدا سوگند هیچ مالی ندارند. و فرزندان عیسی سه پسر بودند. یکی حسن بن عیسی که در زمان حیات پدرش از این جهان رفت و دیگر حسین بن عیسی که دختر حسن بن صالح را به عقد خویش درآورده بود (و در کوفه ماند)، ولی احمد و زید دو فرزند دیگر عیسی (پس از این گفتگو) به نزد مهدی رفتند و او که وضع آنها را از نزدیک مشاهده کرد، ماهیانه ای برای آنها مقرر داشت و آن دو از مهدی اجازه خواسته به مدینه رفتند، و زید پس از مدتی در مدینه از دنیا رفت، و احمد تا اوایل خلافت هارون در مدینه بود و پس از چندی به هارون اطلاع دادند که احمد دست از کار کشیده و برای خود محلی گزیده و مشغول به عبادت و نقل حدیث شده، لذا زیدیه به نزد او اجتماع می کنند، هارون دستور داد او را دستگیر ساخته و به زندان افکندند. زمانی در زندان به سر برد تا پس از چندی توانست از زندان فرار کند – که شرح آن پس از این خواهد آمد – انشاء الله تعالی.و عمویم حسن بن محمد از محمد بن قاسم بن مهرویه از محمد بن ابی العتاهیه از پدرش ابوالعتاهیه شاعر روایت کرده که گفت: زمانی که من از گفتن شعر خودداری کردم و از آن دست کشیدم، مهدی دستور داد مرا به زندان مجرمان بیندازند. همین که مرا به دستور او به زندان بردند، و چشمم به درون زندان افتاد هوش از سرم پرید و دهشت عجیبی به من دست داد و از دیدن آن منظره هولناک وحشت می کردم. به هر سو نگاه می کردم تا پناهگاهی پیدا کنم و یا مردی را بیابم که با او انس گیرم، کسی را ندیدم. در این میان چشمم به پیرمرد باوقار و خوش لباسی افتاد که آثار بزرگی و نیکی در چهره اش آشکار بود، همین که چشمم به او افتاد درنگ نکرده و به سوی او حرکت کردم و به واسطه پریشانی و اضطرابی که داشتم بی آنکه بر او سلام کنم یا چیزی از او بپرسم در کنار او روی زمین نشستم و سر را به زیر انداخته در حال خود فکر می کردم که ناگاه دیدم آن مرد دو شعر زیر را انشاء کرد:تعودت مس الضر حتی الفته و اسلمنی حسن العزاء الی الصبر [۳۲۰] .و صیرنی یاسی من الناس واثقا بحسن صنیع الله من حیث لا ادری [۳۲۱] .من از این دو شعر خوشم آمد و افکار پریشانی که داشتم به خود آمدم و رو بدان مرد کرده گفتم: – خدایت عزت دهد – خواهش می کنم این دو شعر را بار دیگر بخوانید!آن مرد گفت: وای بر تو اسماعیل – و کنیه ام را که ابوالعتابه بود نگفت – چقدر آدم بی ادب و کم خردی هستی؟ پیش من آمده ای و مانند هر مسلمانی که به مسلمان دیگر سلام می کند، سلام نکردی و نه از این وضعی که من و تو در آن هستیم اظهار ناراحتی کردی؟ و بی آنکه مانند هر شخص تازه واردی از من سوال بکنی در اینجا نشستی تا وقتی که این دو شعر را – که خداوند فضیلت، ادب و زندگی و معاشی جز آن برای تو قرار نداده – از من شنیدی، دیگر نه به فکر رفتار پیش خود افتادی که تلافی کنی و نه از طرز برخورد بی ادبانه خود پوزش خواستی، من همه را فراموش کرده از من می خواهی که این دو شعر را برایت بخوانم. گویا میان من و تو اُنسی دیرینه و آشنایی کامل وجود دارد و رفاقتی برقرار است که غم از دل دور سازد!؟ابوالعتاهیه گوید: بدو گفتم: مرا معذور دار که هر کس به وضعی که من در آنم دچار گردد عقل خود را از دست می دهد!گفت: مگر وضعت چیست؟ تو فقط به خاطر آنکه مدح درباره آنها – که وسیله به مقام رسیدن توست – خودداری کرده ای به زندان افکنده شده ای. تا همین سبب گردد دوباره به مدح آنان لب گشایی، ولی وضع من چنان است که هم اکنون مرا می طلبند و از من می خواهند که عیسی بن زید را به نزد آنان حاضر کنم، و اگر من این کار را انجام دهم و جای او را به ایشان نشان دهم او را خواهند کشت و چون در آن حال من خدای خود را دیدار کنم خون او به گردن من خواهد بود و در روز قیامت رسول خدا(ص) خصم من می شود، و اگر این کار نکنم خودم کشته خواهم شد. بنابراین من باید حیرت زده و پریشان باشم نه تو! و با این حال می بینی چگونه بردبار و خویشتن دار و خودنگهدار هستم.بدو گفتم: خدا کارت را اصلاح فرماید – و سرم را از خجالت به زیر انداختم. پیرمرد رو به من کرده گفت: با این حال من نه تو را سرزنش می کنم و نه از انجام درخواست تو خودداری می کنم. اکنون گوش فرادار تا آن دو بیت را برایت بخوانم و آنها را به خاطر بسپار و به دنبال این سخن آن دو بیت را چند بار برایم خواند تا حفظ کردم و در این وقت بود که من و او هر دو را می خواستند، و چون برای رفتن برخاستیم بدو گفتم: خدایت عزت بخشد تو کیستی؟ گفت: من حاضر [۳۲۲] دوست عیسی بن زید هستم، پس من و او را به نزد مهدی بردند، مهدی از او پرسید: عیسی کجاست؟ حاضر گفت: من نمی دانم عیسی کجاست، تو درصدد تعقیب و دستگیری او برآمدی و او را به هراس افکندی، او نیز در شهرها متواری و فراری شده و از آن سو مرا گرفته و به زندان افکنده ای و من که در زندان تو به سر می بردم چه اطلاعی از جای او دارم!مهدی پرسید: به کجا فرار کرده و آخرین ملاقات تو با او در کجا و در خانه چه کسی بود؟حاضر گفت: از روزی که متواری شده من او را ندیده ام و هیچ گونه خبری از او ندارم.مهدی گفت: به خدا سوگند یا باید جای او را به من نشان دهی یا هم اکنون گردنت را می زنم.حاضر گفت: هر چه می خواهی انجام ده، آیا تو را بر جای عیسی راهنمایی کنم که تو او را به قتل برسانی و پس از آن خدا و رسولش را در حالی که مطالبه خون او را از من می کنند، دیدار کنم، به خدا سوگند اگر عیسی بن زید میان جامه و پوست تن من باشد او را به تو نشان نخواهم داد. مهدی فرمان داد گردنش را بزنید، گردن حاضر را در پیش روی من زدند.پس از اینکه حاضر را کشتند مهدی مرا پیش خود فراخوانده گفت: آیا درباره ما شعر می گویی یا تو را هم به نزد این مرد بفرستم؟ گفتم: نه شعر می گویم، مهدی دستور داد: مرا آزاد کنند.و محمد بن قاسم بن مهرویه گفته: آن دو شعری را که از حاضر شنیده هم اکنون جزء اشعار ابوالعتاهیه موجود است. [۳۲۳] .
برگرفته از کتاب ترجمه مقاتل الطالبین نوشته: ابوالفرج اصفهانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *