حوادث، وقایع، هجرت

حضرت رقیه کنار پیکر خونین پدر

در شام غریبان
در کتاب مبکی العیون آمده است:
در شام غریبان، حضرت زینب۳ در زیر خیمه ی نیم سوخته ای، اندکی خوابید.
در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه ی زهرا۳ را دید. عرض کرد: مادر جان! آیا از حال ما خبر داری؟! حضرت فاطمه۳ فرمود: تاب شنیدن ندارم. حضرت زینب۳ عرض کرد: پس شکوه ام را به چه کسی بگویم؟ حضرت زهرا۳ فرمود: « من خود هنگامی که سر از بدن فرزندم حسین۷ جدا می کردند، حاضر بودم. اکنون برخیز و رقیّه۳ را پیدا کن».
حضرت زینب۳ برخاست. هر چه صدا زد، حضرت رقیّه۳ را نیافت. با خواهرش امّ کلثوم۳، در حالی که گریه می کردند و ناله سر می دادند، از خیمه بیرون آمدند و به جستجو پرداختند تا این که نزدیک قتلگاه صدای او را شنیدند. کنار بدن های پاره پاره، دیدند رقیّه۳ خود را روی پیکر مطهّر پدر افکنده و در حالی که دست هایش را به سینه ی پدر چسبانیده است درد دل می کند. حضرت زینب۳ او را نوازش کرد. در این وقت سکینه۳ نیز آمد و با هم به خیمه بازگشتند. در مسیر راه سکینه۳ از رقیّه۳ پرسید: چگونه پیکر پدر را پیدا کردی؟ او پاسخ داد: « آن قدر پدر پدر کردم که ناگاه صدای پدرم را شنیدم که فرمود: بیا اینجا، من در این جا هستم» .
خرابه ی شام
مجلس یزید در قصری بود بسیار مجلّل، که به دستور معاویه ساخته شده بود، و در آن زمان طرز معماری و ساختمان آن معروفیت خاصی داشت، و مورخین شرح مفصّلی از معماری و تزیین و تشریفات آن نوشته اند و گفته شده: هنگامی که معاویه خواست آن را بسازد منازل اطراف آن را از مالکین خرید، ولی پیره زنی که خانه ای مخروبه در آن ناحیه داشت از فروش خانه خودداری کرد. چون معاویه خواست با زور آن منزل را بگیرد، عمرو عاص و دیگر نزدیکان، او را منع کردند که این کار را نکن تا مثل انوشیروان به عدالت مشهور شوی، که برای ساختن ایوان مدائن عدالتش اجازه نداد که صاحب خانه ای را ناراحت کند، و ایوان را به صورت ناقص ساخت.
معاویه از خانه ی پیرزن صرف نظر کرد و قصر را ساخت و آن خانه خرابه در کنارش به همان حالت باقی ماند .
خرابه ی شام، زندان اهل بیت سیّدالشّهداء:
در روایت مرحوم صدوق۱ از آن خرابه، تعبیر به محبس (زندان و بازداشتگاه) شده است، زیرا آنها در آنجا محصور بودند و اجازه نداشتند به جای دیگر بروند. وی می نویسد:
« إِنَّ یَزِیدَ لَعَنَهُ اللَّهُ اَمَرَ بِنِسَاءِ الْحُسَیْنِ: فحبس [فَحُبِسْنَ] مَعَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ۸ فِی مَحْبِسٍ لا یَکُنُّهُمْ مِنْ حَرٍّ وَ لا قَرٍّ حَتَّی تَقَشَّرَتْ وُجُوهُهُم» .
همانا یزید دستور داد که اهل بیت امام حسین: را همراه امام سجّاد۷ در محلّی حبس کردند. آنها در آن جا نه از گرما در امان بودند و نه از سرما، تا آن که بر اثر آن صورت هایشان پوست انداخت .
چون اولاد رسول و ذراری فاطمه ی بتول۳ را در خرابه ی شام منزل دادند، آن غریبانِ ستمدیده و آن اسیرانِ داغدیده، صبح و شام برای جوانان شهید خود در ناله و نوحه بودند. عصرها که می شد آن اطفال خردسال درب خرابه صف می کشیدند، می دیدند که مردم شام خرّم و خوشحال هستند اطفال خود را گرفته آب و نان تهیه کرده به خانه های خود می روند. آن طفلان خسته مانند مرغان پر شکسته دامن عمّه را می گرفتند که ای عمّه! مگر ما خانه نداریم؟ مگر بابا نداریم؟
می فرمود: چرا نور دیدگان، خانه های شما در مدینه و بابای شما به سفر رفته است.
خواب دیدن حضرت رقیّه۳ در خرابه ی شام
و شهادت آن حضرت
صاحب (مصباح الحرمین) می نویسید:
طفل سه ساله ی امام حسین۷ شبی از شب ها پدر را در عالم رویا دید و از دیدارش شاد گردید و در ظلّ مرحمتش آرمید و فلکِ ستیزه جو، این نوع استراحت را برای آن صغیره نتوانست ببیند. چون آن محترمه از خواب بیدار شد پدر خود را ندید. شروع به گریه کرد. هر چه اهل بیت: او را تسلّی دادند آرام نشد. سبب گریه از او پرسیدند، آن مظلومه در جواب فرمود:
« ایْنَ اَبِی ایتُونِی بِوَالِدِی وَ قُرَّهُ عَیْنِی».
پدر من کجاست؟ پدر و نور چشم مرا بیاورید.
پس آن مصیبت زدگان دانستند که آن یتیمه پدر را در خواب دیده است، هر چند تسلّی دادند آرام نشد. خود اهل بیت نیز منتظر بهانه برای گریه بودند، لذا گریه سکوت شب را شکست. همه با آن صغیره هم آوازه شده مشغول گریه و زاری و ناله شدند. پس موهای خود را پریشان نموده و سیلی بر صورت ها می زدند و خاک خرابه را بر سر خود می ریختند، و صدای گریه ی ایشان چنان بلند گردید که به گوش یزید پلید کافر رسید.
قول طاهر بن عبدالله دمشقی
طاهر بن عبدالله دمشقی گوید: من نَدیم یزید ملعون بودم و اکثر شب ها برای او صحبت می کردم و او را مشغول می نمودم. شبی نزد آن ملعون بودم و قدری هم از شب گذشته بود، پس به من گفت: ای طاهر! امشب وحشت بر من غالب است و قلبم در تپش افتاده و دلم از غصه و حزن پر شده، بسیار اندوه و غصّه دارم که حالت نشستن و صحبت کردن ندارم. بیا سر من را در دامن گیر و از افعال ناشایسته و گذشته من صحبت مکن. طاهر گوید: من سر نحس او را در دامن گرفتم. آن لعین به خواب رفت، و سر نورانی سیّدالشّهدا۷ در آن وقت در طشت طلا در مقابل ما بود.
چون ساعتی گذشت دیدم که ناله ی پردگیان حرم محترم امام حسین۷ از خرابه بلند شد. آن لعین در خواب و من در اندوه بودم، که این چه ظلم و ستم بود که یزید به اولاد امیرالمومنین۷ نمود؟! به طرف طشت نظر کرده دیدم که از چشم های امام حسین۷ اشک جاری شده است، تعجّب کردم! پس دیدم آن سر انور به قدر چهار ذراع گویا بلند شد و لب های مبارکش به حرکت آمده، آواز اندوهناک و ضعیفی از آن دهان معجز بیان بلند گردید که می فرمود:
« اللَّهُمَّ هَوُلاءِ اَوْلادنا و اَکْبَادنا وَ هَوُلاءِ اَصْحابنا».
خداوندا! اینان اولاد و جگر گوشه ی من و اینها اصحاب من هستند.
طاهر گوید: چون این حال را از آن حضرت مشاهده کردم وحشت و دهشت بر من غلبه کرد. شروع به گریه کردم. به بالای عمارت یزید آمدم که خرابه در پشت آن عمارت بود، خیال می کردم شاید یکی از اهل بیت رسول خدا۶ فوت شده، که مرگ او باعث این همه ناله و ندبه شده است. وقتی بالای قصر رسیدم دیدم تمامی اهل بیت اطهار: طفل صغیری را در میان گرفته اند و آن دختر، خاک بر سر می ریزد و با ناله و فغان می گوید:
« یَا عَمَّتِی وَ یَا اُخْت اَبِی اَیْنَ ابِی، ایْنَ ابِی».
ای عمّه! و ای خواهر پدر بزرگوار من، کجاست پدر من؟! کجاست پدر من؟!
آنها را صدا زدم و از ایشان پرسیدم که چه پیش آمده که باعث این همه ناله و گریه شده است؟! گفتند: ای مرد، طفل صغیر سیّدالشّهداء۷ پدرش را در خواب دیده، و اینک بیدار شده و از ما پدر خود را می خواهد، هر چه به وی تسلّی می دهیم آرام نمی گیرد.
طاهر گوید: بعد از مشاهده ی این احوال دردناک، پیش یزید برگشتم. دیدم آن بدبخت بیدار شده به طرف آن سر (سر امام حسین۷) نگاه می کند و از کثرت وحشت و دهشت و خوف و خشیت، مانند برگ بید بر خود می لرزد. در آن اثنا سر اطهر آن مولا به طرف یزید متوجّه شده و فرمود:
ای پسر معاویه! من در حقّ تو چه بدی کرده بودم که تو با من این ستم و ظلم را نمودی و اهل بیتم را در خرابه جا دادی؟
« ثُمَّ تَوَجَّهَ الرَّاسُ الشَّریف اِلَی اللهِ الْخَبیر اللَّطیف وَ قَالَ: اَللَّهُمَّ انْتَقِمْ مِنْهُ بِمَا عامِلَ بِی وَ ظَلَمَنِی وَ اَهْلِی } وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا ایَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ{ ».
سر مبارک و شریف آن حضرت به سوی خداوند خبیر و لطیف، توجّه نموده و عرض کرد: خداوندا! از یزید به کیفر رفتاری که با من کرده و به من و اهل بیت من ظلم نموده، انتقام بگیر!
وقتی یزید این را شنید بدنش به لرزه درآمد و نزدیک بود که بندهایش از یکدیگر بگسلد. از من سبب گریه ی اهل بیت: را پرسید و سر آن حضرت را به خرابه نزد آن صغیره فرستاد و گفت:
سر را نزد آن صغیره بگذارید، باشد که با دیدن آن تسلّی یابد.
ملازمان یزید سر حضرت سیّدالشّهداء۷ را برداشته به در خرابه آمدند. چون اهل بیت دانستند که سر امام حسین۷ را آورده اند، تماماً به استقبال آن سر شتافتند و سر امام حسین۷ را از ایشان گرفته و اساس ماتم را از سر گرفتند. به ویژه، زینب کبری۳ که پروانه وار به دور آن شمع محفل نبوّت می گردید. پس چون نظر آن صغیره بر سر مبارک افتاد پرسید:
« مَا هَذَا الرَّاس؟»
این سر کیست؟ گفتند:
« هَذَا رَاسُ اَبیک».
این سر مبارک پدر توست.
پس آن مظلومه آن سر مبارک را از طشت برداشت و در بر گرفت و شروع به گریستن نمود و گفت: پدر جان، کاش من فدای تو می شدم، کاش قبل از امروز کور و نابینا بودم، و کاش می مردم و در زیر خاک می بودم و نمی دیدم محاسن مبارک تو به خون خضاب شده است. پس این مظلومه لب های خود را بر لب های پدر بزرگوار خود گذاشت و آن قدر گریست که بیهوش شد. چون اهل بیت: آن صغیره را حرکت دادند، دیدند که روح مقدسش از دنیا مفارقت کرده و در آشیان قدس در کنار جدّه اش حضرت فاطمه۳ آرمیده است. چون آن بی کسان این وضع را دیدند، صدا به گریه و زاری بلند کردند، و عزای غم و زاری را تجدید نمودند. آن دختری که در خرابه ی شام از دنیا رحلت فرموده، شاید اسم شریفش رقیّه بوده و از صبایای حضرت سیّدالشّهداء۷ بوده چون مزاری که در خرابه ی شام است منسوب به این مخدّره و معروف به مزار حضرت رقیّه۳ است .
در منتخب آمده است که حضرت رقیّه۳ پدرش را مخاطب قرار داده و می فرمود:
« یا اَبَتاهُ مَنْ ذَاالذَّی خَضَبَکَ بِدِمائِکَ».
پدر جان! کی صورت منورت را غرق خون ساخته؟
« یا اَبَتاهُ مَنْ ذَا الَّذی قَطَعَ وَریدَیْکَ».
پدر جان! چه کسی رگهای گردنت را بریده است؟
« یا اَبَتاهُ مَنِ الَّذی اَیْتَمَنی عَلی صِغَرِ سِنّی»؟
پدر جان! کدام ظالم مرا در کودکی یتیم کرده است؟
« یا اَبَتاهُ مَنْ لِلْیَتیمَهِ حتّی تَکْبُرَ».
پدر جان! چه کسی متکفّل یتیمه ات می شود تا بزرگ شود؟
« یا اَبَتاهُ مَنْ لِلنِّساءِ الْحاسِراتِ».
پدر جان! چه کسی به فریاد این زنان سر برهنه می رسد؟
« یا اَبَتاهُ مَنْ لِلاَرامِلِ الْمُسَبَّیاتِ».
پدر جان! چه کسی داد رسی از این زنان بیوه و اسیر می کند؟
« یا اَبَتاهُ مَنْ لِلْعُیُونِ الْباکِیاتِ».
پدر جان! چه کسی نظر مرحمتی به سوی این چشم های ما که شب و روز در فراق تو گریان است، می کند؟
« یا اَبَتاهُ مَنْ لِلضَّایِعاتِ الْغَریباتِ».
پدر جان! چه کسی متوجّه این زنان بی صاحبِ غریب خواهد شد؟
« یا اَبَتاهُ مَنْ لِلشُّعُورِ الْمَنْشُوراتِ».
پدر جان! چه کسی از برای این موهای پریشان خواهد بود؟
« یا اَبَتاهُ مَنْ بَعْدَکَ؟ واخَیْبَتاهُ».
پدر جان! بعد از تو داد از ناامیدی!
« یا اَبَتاهُ مَنْ بَعْدَکَ واغُرْبَتاهُ».
پدر جان! بعد از تو داد از غریبی و بی کسی!
« یا اَبَتاهُ لَیْتَنی کُنْتُ لَکَ الْفِداءُ».
پدر جان! کاش من فدای تو می شدم.
« یا اَبَتاهُ لَیْتَنی کُنْتُ قَبْلَ هذَا الْیَوْمِ عَمْیاءُ».
پدر جان! کاش من پیش از این روز کور شده بودم، و تو را به این حال نمی دیدم.
« یا اَبَتاهُ لَیْتَنی وَسَدْتُ الثَّری وَ لا اَری شَیْبُکَ مُخَضَّباً بِالدِّماءِ».
پدر جان! کاش مرا در زیر خاک پنهان کرده بودند و نمی دیدم که محاسن مبارکت به خون خضاب شده باشد.
آن معصومه نوحه می کرد و اشک می ریخت تا آن که نفس او به شماره افتاد و گریه راه گلویش را گرفت، مثل مرغ سر کنده، گاهی سر را به طرف راست می نهاد و می بوسید و بر سر می زد، و زمانی به چپ می گذارد و می بوسید… پس آن ناز دانه لب بر لب پدر نهاد، زمان طویلی از سخن افتاد.
« فَنَادیَ الرَّاْسُ بِنْتَهُ، إلَیَّ إلَیَّ، هَلُمِّی فَانَا لَکِ بِالْإنْتِظَارِ فَغُشِیَ عَلَیْهَا غَشْوَهً لَمْ تُفِقْ بَعْدَها، فَلَمَّا حَرَّکُوها فاِذا هِیَ قَدْ فارَقَتْ رُوحُهَا الدُّنْیا».
آن راس شریف دختر را صدا کرد که به سوی من بیا، من منتظرت هستم، او غش کرد و دیگر به هوش نیامد، چون او را حرکت دادند متوجه شدند که روح شریفش از بدن مفارقت کرده و به خدمت پدر شتافته است .
راوی گوید: وقتی که خواستند نعش آن یتیم را از خاک خرابه بردارند علم های سیاه بر پا کرده بودند و مردان و زنان شامی همه جمع شده گریه و ناله می کردند و سنگ بر سر و سینه می زدند. او را غسل دادند و کفن نمودند و بر او نماز گزاردند و دفن نمودند، که الآن قبر ایشان معلوم و مشهور است .
زن غساله با تخته و آب و چراغ وارد شده، پیراهن از تن طفل بیرون آورد، همین که دید بدن نازنین او سیاه و مجروح است، با دو دست بر سر خود زد!
گفتند: چرا خود را می زنی؟ گفت: مادر این طفل (یا بزرگ اسیران) کیست؟ تا بگوید این بچه به چه مرضی از دنیا رفته است؟ چرا بدنش کبود است؟
بانوان با چشم اشکبار گفتند: او مرضی نداشت، اینها جای کعب نیزه و تازیانه است .
گفتگوی زن غسّاله با حضرت زینب کبری۳
در نقل دیگر چنین آمده است:
هنگامی که زن غسّاله، بدن حضرت رقیّه۳ را غسل می داد، ناگاه دست از غسل کشید و گفت: سرپرست این اسیران کیست؟
حضرت زینب۳ فرمود: چه می خواهی؟
غسّاله گفت: این دخترک به چه بیماری مبتلا بوده که بدنش کبود است؟
حضرت زینب۳ در پاسخ فرمود: « ای زن، او بیمار نبود، این کبودی ها آثار تازیانه ها و ضربه های دشمنان است» .
برگرفته از کتاب بانک جامع حضرت رقیه علیهاالسلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *