اخلاق و فضائل

خضوع اهل باطل در برابر عظمت اهل حق

در وجود انسان یک چراغی از عالم غیب روشن و نوری پرتو افکن است که او را به راستی، و حق پرستی، عدالت و امانت، راهنمائی می نماید.این نور بواسطه مددهائی که از عالم غیب به او می رسد؛ و در اثر اعمال صالحه و علم و معرفت و تربیت صحیح، قوت می گیرد تا آنجا که از اشعه آن تمام باطن وسیع انسان روشن می شود و هیچ نقطه تاریکی در وجود آدمی باقی نمی گذارد.چنانچه سوء رفتار و کردار زشت و توجه زیاد از اندازه به امور مادی و محسوس و جهل و بی اطلاعی از حقایق و معارف و معقولات موجب می شود که پرده هائی ضخیم بینش چشم دل را بگیرد. و اشتغال به مناهی و ملاهی و حب دنیا و جاه و مقام و شهوات بشر را سرگرم نموده، و از تفکر در عواقب امور و سرنوشتی که در پیش دارد و آینده ای که در انتظار او است باز می دارد.ولی در این مرحله هم انسان هرچه سقوط کند، و مصداق (اُولئِکَ کَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُ) [۱۵۵] گردد باز هم گاهی یک راه ها و روزنه ها و دریچه هائی از وجودش به سوی عالم غیب و حقیقت باز می گردد که اگر بخواهد جهشی کند، و خود را از سیاهچال سقوط، و محیط تاریک و پر از بحران شهوات و عالم حیوانی بیرون اندازد می تواند.اسم این را درک می گذارید، بگذارید. وجدان واقعی انسان می نامید بنامید، غریزه حقیقت خواهی و سرشت خداداد، فطرت، هرچه اسمش باشد، و هرکس از این دیدعالی و بینش پاک بشری هر تعبیری می خواهد بنماید، اینقدر هست که در باطن انسان هرچه هم تاریک شود گاهی یک روشنی ضعیف و خفیفی خودنمائی می نماید که همان فهم و درک خفیف او را در مقابل خدا مسوول می سازد و حجت را بر او تمام می کند بطوریکه همه از او انتظار انجام وظیفه و عمل به تکلیف و احترام به شرف انسانیت دارند. و اگر خلاف وظیفه رفتار کند وبه بی شرفی تن در دهد او را مستحق ملامت و سرزنش و قابل مجازات و تادیب می دانند.ما می بینیم مخالفان انبیاء و مکتبهای حق پرستی و حریت و عدالت، در هنگامه ای که گرم مبارزه با مردان خدا بودند در یک مواقعی مثل آنکه بی اختیار یا ناآگاه باشند زبان به مدح و ثنای آنها می گشودند، و تحت تاثیر پاکدامنی، حقیقت، معنویت، قدس، و تقوی و طهارت آنها واقع می شدند، گریه می کردند و اندوه می خوردند. اما دوباره همان راه خود را ادامه می دادند مثل کسی که از خود بیخود شود و مدهوشانه به مطالبی بر زیان خودش اقرار و اعتراف کند؛ و ناگهان به خود آید و باز به همان پله اول برگردد، و در قلعه ی حاشا و انکار بنشیند.تاریخ اسلام مشحون است از اقاریر و اعترافات دشمنان سرسخت پیغمبر ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ و ائمه طاهرین به حقیقت آنها.آری دشمنان کینه کش و متعصب و دنیا پرست و مغرور اهل بیت ـ علیهم السلام ـ، شهادت به فضیلت و حق پرستی آنها، و بطلان خود می دادند و اقرار می کردند که حب دنیا یا عناد و لجاج آنها را به مخالفت برانگیخته است.داستان ابی سفیان و اخنس و ابی جهل را در تاریخ حضرت رسول اعظم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ بخوانید که چگونه محرمانه و دور از نظر دیگران شبها برای شنیدن آیات قرآن مجید نزد پیغمبر خدا میرفتند، و روز با آن حضرت مخالفت و ستیزه داشتند.کسانیکه علی ـ علیه السلام ـ، را خانه نشین کردند به فضایل او معترف بودند، و او را لایقترین شخصیت عالم اسلام می دانستند. معاویه و عمروعاص، چه در زمان حیات حضرت امیر ـ علیه السلام ـ، و چه بعد از حیات او در مجالس خصوصی و حتی در مجالس عمومی مکرر از فضایل و علم و زهد علی سخن می گفتند، و گاهی تحت تاثیر تذکر و یاد عبادات و زهد و عدالت آن حضرت می گریستند. سخنان مروان وقتی در حمل جنازه حضرت مجتبی ـ علیه السلام ـ شرکت می کرد معروف و مشهور است.عبدالملک مروان وقتی در ضرب نقود به آن مشکل عجیب و مهم برخورد ناچار ـ چنانچه بیهقی و دمیری نقل کرده اند ـ متوسل بذیل علم حضرت باقر ـ علیه السلام ـ گردید و از آن ولی خدا حل آن مشکل را طلبید [۱۵۶] .منصور دوانیقی همان کسیکه آن همه سادات و فرزندان پیغمبر را به قبیح ترین وضعی کشت، و برحسب نقل های معتمده به امر او حضرت صادق ـ علیه السلام ـ را مسموم و شهید کردند، بنا به نقل یعقوبی از اسمعیل بن علی بن عبدالله بن عباس برای آن حضرت آنقدر گریه کرد که ریشش از اشکش تر شد، و می گفت:آقای اهل بیت، و بقیه نیکان ایشان از دنیا رفت. سپس گفت: جعفر از آن کسان بود که خدا در شان آنها فرمود:(ثُمَ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا) [۱۵۷] .و از کسانی بود که خدا آنها را برگزید، و از پیشقدمان در خیرات بود [۱۵۸] .هارون معترف به مقامات حضرت موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ بود، و داستانی که مامون راجع به احترام او از حضرت کاظم ـ علیه السلام ـ نقل کرده مشهور است. راجع به سایر ائمه نیز به همین گونه خلفا و دشمنان آنها به فضایلشان اعتراف می کردند و در حل مشکلات و مسائل معضله علمی به آنها پناه می بردند. البته نمی توان انکار کرد که بیشتر این اعترافات از سوی دشمن، براساس سیاست و نیرنگ و مصلحت روز و خودنمائی و به قصد اغفال مردم بوده ولی این اعتراف ها مقبولیت طرف و حسن شهرت و اتفاق عموم را بر لیاقت و صلاحیت او ثابت می کند که دشمن هم فرصت و زمینه برای تردید یا انکار آن نمی بیند.آنچه گفته شد از خضوع دشمن و تواضع او در برابر حقیقت مردان خدا در تاریخ زندگی حضرت سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ نمایان و آشکار است. عباس محمود عقاددانشمند معروف مصری می گوید:در میان کسانیکه به جنگ حسین رفتند یک نفر که دعوت حسین را باطل بداند و خود را به کیشی غیر از کیش اسلام معرفی کند نبود مگر کسانی که کفر را در باطن خود پنهان می نمودند (که آنها نیز به ظاهر اظهار اسلام می کردند) می گوید:سپاهی که به جنگ حسین رفت سپاهی بود که برای کشکمش با دل و وجدان خود جنگ می کرد و برای خاطر والی و فرمانده و ارتشبدش با خدای خودش نبرد می نمود. اگر جنگ آن گروه، جنگ عقیده ای با عقیده ای دیگر بود مانند جنگ مسلمین و مجوس یا مسلمین و نصاری، این قدر دامنشان به ننگ و عار نفاق، و زشتی اخلاق آلوده نمی شد. دشمنی این مردم با عقیده ای که می دانستند حق است (و جنگ آنها با مردی که می دانستند مرد حق است) ناستوده تر از دشمنی و جنگ کسانی است که از راه جهل و نادانی جنگ می نمایند«لاَِنَهُمْ یُحارِبُونَ الْحَقَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»از این جهت در آن مواقف خطرناک، دشمنان حسین در تاریکی و ظلمتی فرو رفته بودند که حتی از کمترین درخششی از عالم نور و فداکاری، محروم شده بودند و به حقیقت روز کربلا، دو نیروی متضاد، نیروئی از عالم ظلمانی با نیروئی از عالم نور با هم در نبرد شدند [۱۵۹] .ابن اعثم روایت کرده که وقتی نامه یزید به ولید رسید که در آن فرمان صریح به قتل حسین و وعده جایزه و فرماندهی داده بود سخت دلتنگ شد، و گفت:«لا حَوْلَ وَلا قُوَهَ اِلا بِاللهِ»اگر یزید همه دنیا را با انواع زینتها و نعمتهایش به من بدهد، من هرگز در خون فرزند رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ شریک نخواهم شد هرچه خواهد گوباش [۱۶۰] .دینوری می گوید: وقتی مروان پیشنهاد کشتن حسین را به ولید داد گفت:«وَیْحَکَ اَتُشیرُ عَلَیَ بِقَتْلِ الْحُسَیْنِ بْنِ فاطِمَهَ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ وَ اللهِ اِنَ الَذی یُحاسَبُ بِدَمِ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْقِیامَهِ لَخَفیفُ الْمیزانِ عِنْدَاللهِ» [۱۶۱] .وای بر تو آیا مرا به کشتن حسین پسر فاطمه دختر رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ اشاره می کنی؟ به خدا سوگند! به خدا سوگند! آنکس که محاسبه شود به خون حسین روز قیامت در نزد خدا میزانش سبک است.از این جمله آشکار است که ولید از بی شرمی و پلیدی روان مروان بسیار تعجب نموده، و انتظار نداشت شخصی که خود را مسلمان می داند هرچند مثل مروان، منافق و بد سابقه باشد چنین پیشنهادی را بدهد به او گفت:سبط ابن الجوزی می گوید: گفت: ای مروان،«وَاللهِ ما اُحِبُ اَنَ لی ما طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَمْسُ، وَاِنِی قَتَلْتُ حُسَیْناً»به خدا قسم دوست نمی دارم که آنچه آفتاب بر آن می تابد مال من باشد، و من حسین را کشته باشم [۱۶۲] .ابن اثیر روایت کرده که گفت:«وَ اللهِ ما اُحِبَ اَنَ لی ما طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَمْسُ وَ غَرُبَتْ عَنْهُ مِنْ مالِ الدُنیا، وَ مُلْکِها وَ اِنِی قَتَلْتُ حُسَیْناً اَنْ قَتَلْتُ حُسَیْناً اَنْ قالَ لا اُبایِعُ وَ اللهِ اِنِی لَاَظُنُ اَنَ اِمْرَءً یُحاسَبُ بِدَمِ الْحُسَیْنِ لَخَفیفُ الْمیزانِ عِنْدَاللهِ یَوْمَ الْقِیامَهِ» [۱۶۳] .خوارزمی روایت کرده که بعد از اینکه مروان، ولید را به کشتن سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ تحریص کرد، و گفت: اگر شتاب در پایان دادن به کار حسین نکنی می ترسم که از درجه و اعتباری که نزد یزید داری بیفتی. ولید گفت:«مَهْلاً. وَیْحَکْ دَعْنی مِنْ کَلامِکَ هذا، وَ اَحْسِنِ الْقَوْلَ فی اِبْنِ فاطِمَهَ فَإِنَهُ بَقِیَهُ وُلْدِ النَبِیینَ» [۱۶۴] .(آرام باش، وای بر تو! رها کن مرا از این سخنان. گفتارت را در شان پسر فاطمه نیکو ساز! زیرا او باقی مانده ی فرزندان پیغمبران است).و نیز خوارزمی نقل کرده که وقتی ولید از توجه موکب حسینی به سوی عراق آگاه شد به ابن زیاد نوشت:«اما بَعْدُ فَاِنَ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیً قَدْ تَوَجَهَ اِلَی الْعَراقِ، وَ هُوَ ابْنُ فاطِمَهَ الْبَتُولِ، وَ فاطِمَهُ بِنْتَ رَسُولِ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ فَاحْذَرَ یَابْنَ زِیادٍ اَنْ تَاتِیَ إِلَیْهِ بِسُوءٍ فَتُهَیَجَ عَلی نَفْسِکَ فی هذِهِ الدُنْیا ما یَسُدُهُ شَیءٌ، وَ لا تَنْساهُ الْخاصَهُ، وَالْعامَهُ اَبَداً ما دامَتِ الدُنْیا».این نامه ـ که از آن محبوبیت و عظمت مقام حسین دربین مسلمین و شدت سوء انعکاس هتک احترامات او در قلوب عموم آشکار است. این است:حسین بن علی متوجه عراق شده، و او پسر فاطمه ی بتول، فاطمه دختر پیغمبر خدا ـصلی الله علیه و آله وسلم ـ است، پس بترس از آنکه نسبت به او بد رفتاری نمائی، و بر خود عیب و عاری بر انگیزی که هیچ چیز آن را جبران ننماید، و همیشه خواص، و عوام تا دنیا باقی است آن را فراموش نسازند.خوارزمی بعد از نقل این داستان می گوید:«فَلَمْ یَلْتَفِتْ عَدُوُ الله اِلی کِتابِ الْوَلید»آن دشمن خدا به نامه ولید اعتنائی نکرد [۱۶۵] .ابن اثیر می گوید وقتی عمر بن سعد از عبیدالله مهلت گرفت تا درباره جنگیدن با حسین ـ علیه السلام ـ فکر کند، به منزل آمد و با خیر خواهان خودش مشورت کرد با هر کس مشورت می نمود او را از اقدام به این جرم عظیم باز می داشت.حمزه بن مغیره بن شعبه که پدرش مغیره در انحراف از اهل بیت معروف و از پایه گذاران پادشاهی یزید بود پسر خواهرش نزد او آمد و گفت: به خدا پناه می برم از اینکه به جنگ حسین بروی و خدا را مخالفت کنی، و قطع رحم نمائی به خدا سوگند اگر از دنیای خود و آنچه داری، و از سلطنت تمام روی زمین اگر برای تو بود بیرون بیائی، بهتر است برای تو از اینکه خدا را ملاقات کنی در حالی که خون حسین به گردنت باشد [۱۶۶] .ابو زهیر عبسی گفت: شنیدم شبث بن ربعی در امارت مصعب می گفت: خدا به اهل این شهر(کوفه) هرگز خیر ندهد و آنها را از رشد و استقامت محروم سازد. آیا عجب نمی کنید که ما با علی بن ابی طالب و بعد از او با پسرش برای یاری آل ابی سفیان پنج سال نبرد کردیم پس از آن در کنار آل معاویه و پسر سمیه زانیه، با پسر علی که بهترین اهل زمین بود جنگ کردیم ضَلالٌ یا لَکَ مِنْ ضَلال. ابن سعد در طبقات گفته مرجانه مادر عبیدالله به او گفت:«یا خَبیثُ قَتَلْتَ ابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللهِ وَاللهِ لا تَرَی الْجَنَهَ اَبَداً»ای خبیث! پسر رسول خدا را کشتی! به خدا هرگز بهشت را نخواهی دید [۱۶۷] .حمید بن مسلم گفت: عمر بن سعد با من دوست بود بعد از بازگشتن از جنگ حسین ـ علیه السلام ـ به نزد او رفتم و از حالش پرسیدم، گفت: از حال من نپرس که هیچکس از منزلش بیرون نرفت، و برنگشت که بازگشت او بدتر از من باشد قطع خویشاوندی کردم، و گناه بزرگی را مرتکب شدم [۱۶۸] .و نیز عمربن سعد وقتی از نزد ابن زیاد برخاست، و به منزلش می رفت میان راه می گفت: «هیچ کس بازگشت از سفر نکرد به اینگونه که من بازگشتم، اطاعت کردم فاسق ظالم پسرزیاد فاجر را، و خدای عادل را معصیت کردم، و خویشاوندی شریفه را بریدم».عمر سعد تا زنده بود مردم از او کناره گیری می کردند هر وقت به گروهی از مردم می گذشت، از او روی می گرداندند و هر وقت داخل مسجد می شد مردم بیرون می آمدند، و هرکس او را می دید به او دشنام می داد ناچار خانه نشین شد تا کشته گشت [۱۶۹] .ابن اثیر و طبری روایت کرده اند: وقتی آن جماعت که سر حسین را از کوفه به شام آورده بودند بر یزید وارد شدند، و آن سر مبارک را پیش روی آن ملعون گذاردند، و سرگذشت کربلا را برایش گفتند، هند دختر عبدالله بن عامر بن کربز، زن یزید با جامه اش سرش را پوشید (و بدون عبا) بیرون آمد گفت:آیا سر حسین پسر فاطمه دختر رسول خدا است؟یزید گفت: آری در مصیبت او با صدای بلند گریه کن، و برای پسر دختر رسول خدا، و خالص قریش لباس عزا بپوش! ابن زیاد شتاب کرد او را کشت، خدا او را بکشد [۱۷۰] .حتی ابن زیاد ملعون نیز چنان تحت تاثیر اعتراضات قاطبه مسلمین واقع و در امواج تنفر و انزجار عمومی غرق و نکوهیده نام شد که در اندیشه تبرئه خود، و محو نامه هائی که راجع به قتل حسین ـ علیه السلام ـ نوشته بود برآمد.هشام بن عوانه گفت: ابن زیاد بعد از شهادت حسین ـ علیه السلام ـ به عمر سعد گفت: آن نامه ای که راجع به کشتن حسین به تو نوشتم کجا است؟ گفت: من برای انجام فرمان تو رفتم و نامه گم شد.گفت: باید آن را بیاوری: گفت: گم شد. گفت: به خدا قسم البته باید آن را بیاوری! گفت: به خدا سوگند آن دست آویز اعتذار من در نزد زنان سالخورده قریش است.به خدا سوگند من راجع به حسین نصیحتی به تو کردم که اگر آن را با پدرم سعد وقاص کرده بودم حق نصیحت را ادا نموده بودم.عثمان بن زیاد برادر عبیدالله گفت:راست می گوید به خدا سوگند دوست می داشتم که از پسران زیاد مردی نماند مگر آنکه در بینی او حلقه غلامی تا روز قیامت باشد و حسین کشته نشده باشد.هشام گفت والله عبیدالله این سخن را رد نکرد [۱۷۱] .ابو مخنف روایت کرده که مردم به سنان بن انس گفتند: حسین بن علی پسر فاطمه دختر رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم ـ، و بزرگترین عرب را که می خواست به حکومت بنی امیه پایان دهد کشتی، برو به نزد فرماندهان خودت و پاداش بگیر، اگر تمام اموال خزینه های خودشان را به تو بدهند کم است! سنان سواره رو به سوی خیمه عمر سعد آمد. او گستاخ و شاعر و مرد احمقی بود آمد بر در خیمه عمر ایستاد و گفت:اَوْفِرْ رِکابی فِضَهً وَ ذَهَبا اِنِی قَتَلْتُ الْمَلِکَ الْمُحَجَباقَتَلْتُ خَیْرَ الناسِ اُماً وَ اَبا وَ خَیْرُهُمْ اِذْیَنْسَبُونَ نَسَباً«تا رکاب اسبم مرا طلا و نقره باران کن! زیرا من سلطان پرده نشین (صاحب عظمت و جلال) را کشتم، کشتم کسی را که بهترین مردم بود از جهت پدر و مادر، و در مقام افتخار به نسب، نسبش از بهترین تبارها بود!».عمر سعد گفت: شهادت می دهم که دیوانه ای هستی که هرگز افاقه نیافتی سپس گفت: او را نزد من بیاورید، وقتی او را وارد خیمه نمودند با خنجر کوچک یا چوب دستی خود به او زد، و گفت: ای دیوانه، آیا اینگونه سخن می گوئی؟ به خدا اگر ابن زیاد این سخنان را از تو بشنود گردنت را می زند [۱۷۲] .با این تنبیهی که عمر سعد از سنان کرد، خولی وقتی سر مبارک را نزد ابن زیاد برد همین اشعار را قرائت کرد [۱۷۳] .عمرو بن حریث که از خواص زیاد، و پسرش عبیدالله بود، و گاهی از طرف آنها نیابت فرمانداری کوفه به او واگذار می شد بنا به نقل سبط ابن جوزی در خبر جانکاه، تقویر قطعه های کوچکی از گوشت و اعضای آن سر مبارک را از ابن زیاد گرفت و در ردای خزی که به دوشش بود جمع آوری کرد، و غسل داد و عطر و طیب بر آنها زد و کفن کرد، و در خانه خودش دفن نمود و آن خانه معروف به دارالخز گردید [۱۷۴] .نباید تعجب کرد از اینکه عمرو بن حریث از گوشت سر حسین ـ علیه السلام ـ احترام و تجلیل نمود و آن را در خانه خود مدفون ساخت با اینکه در شمار حزب بنی امیه بود و بر طبق فرمان زیاد و عبیدالله کار می کرد؛ زیرا اینگونه اشخاص که دین را تا آنجا که با منافع مادی آنها مزاحمت نکند محترم می شمارند، و در هنگام مزاحمت و معارضه دین را به دنیا می فروشند. اینها در عصر ما هم بسیارند.عمرو بن حریث از گوشت سر حسین تقدیس می نمود، و شاید آن را موجب برکت خانه خود می شمرد اما قاتل آن حضرت را یاری می کرد و در زمان ما هم مردمی هستند که نسبت به سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ اظهار ارادت می کنند اما با هدف او مبارزه می نمایند، برای اسیری زینب و سائر بانوان اهل بیت گریه می کنند اما نسبت به حجاب و عفت زنانشان بی تفاوتند، قرآن را بازوبند کودکان خود قرار می دهند و هر وقت می خواهند سفر کنند قرآن بر سر می گیرند ولی با احکام قرآن و تعالیم اسلام مخالفت می کنند.حقیقت این است که اینها هم اگر در آن زمان بودند با یزید همکاری کرده و از کشیدن شمشیر به روی حسین ـ علیه السلام ـ خودداری نمی کردند.«اف بر این مسلمانان و اف براین مسلمانی!»
برگرفته از کتاب پرتوی از عظمت امام حسین نوشته آقای لطف الله صافی گلپایگانی ﮔﻠﭙﺎﯾﮕﺎﻧﯽ ﻪّ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *