پدر و مادر (شجره نامه)

درد دل رقیه با پدر در خرابه شام

هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه آوردند، به ناگاه آن دختر سه ساله و رنج کشیده، شروع به درد دل با آن سر بریده کرد:
•پدر جان! کدام سنگدلی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟
•پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر، از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟
•پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟
•پدر جان! پس از تو چه کسی غمخوار چشم های گریان من خواهد بود؟
•پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی جحاز سوار کردند و ما را چونان اسیران از کوفه به شام آوردند.
غزل خداحافظی
یا رب امشب چه شبی است. در و دیوار فرو ریخته این خرابه، غزل کدامین خداحافظی را می سرایند؟ زینب r، این بانوی نور و نافله های نیمه شب، دستی به آسمان دارد و دستی بر سر رقیه؛ بخواب عزیز برادرم!
باز هم رقیه و گریه های شبانه، باز هم بهانه بابا و بی قراری هایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بی قراریِ رقیه را می دهند؛ سر بریده سید شهیدان جهان در کنار رقیه است.
آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه را از سرِ بابا نداشت. تو با سرِ بابا چه گفتی؟ چشم های پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشته ای سبک بال، از گوشه خرابه تا عرش اعلا پر کشیدی و غربتِ خرابه را برای عمه به جای نهادی.
متاب امشب ای ماه
امشب، غمگین ترین ماه، آسمان دنیا را تماشا می کند. آسمان! چه دلگیری امشب؛ گویی غمِ مصیبتی به گستردگی زمین، قلبت را می فشرد. امشب فرشته های سیاه پوش، بال در بال هم، فوج فوج به زمین می آیند و ترانه غم می سرایند.
در و دیوار خرابه، از اندوه زینب r بر سر و سینه می کوبند. امشب چشمه های آسمان از گریه خونین زینب r خون می بارد و چهره زمین از وسعت اندوه، تاریک است.
متاب امشب ای ماه، متاب! هیچ می دانی امشب گیسوان پریشانِ رقیه، به خواب کدامین نوازش رفته است؟ متاب که دردهای آشکار بسیار است. متاب که زخم های بی شمار بسیار است. متاب که دل پر شرار زینب r به شراره جدایی نازنینی دیگر، در سوز و گداز است. متاب که امشب خرابه شام، از داغ سه ساله گل حسین، تیره ترین خرابه دنیاست.
متاب ای ماه، متاب!
سوزناک ترین قصه عالم
امشب می خواهم سوزناک ترین قصه عالم را برایت بگویم:
یکی بود یکی نبود. خدا بود و تو و نگاه های پر معنایت. تو بودی و خیمه هایی که چون آتش دل کوچکت، زبانه می کشید و بوی اسارت که تا فرسنگ های بیابان غربت به مشام می رسید و خورشید که از شرم نگاهت، سرش را پایین انداخته بود!
آن روز، افق از شدت گریه، چشمانش سرخ سرخ شده بود. تو، انتظار معجزه مسیحایی داشتی که خورشید غروب کرده تو، باردیگر از گودال قتلگاه طلوع کند!
بخواب، ای مهربان! تا همیشه دنیا شرمسار نگاه آخرت بماند. دیگر هیچ چیز زیبایی ندارد. این سرزمین، مردمانش با مردمان دیار تو فرق دارند؛ اینجا مردمانش گندم نفاق درو می کنند و نان ناجوانمردی می خورند.
اینجا سرزمین بی مهری است که در مغازه هایشان بر ترازوی بی عدالتی، کالای نیرنگ عرضه می کنند. اینجا سرزمین بی وفایی است که گل ها را با باد تازیانه نوازش می کنند.
بخواب زیبای مهربانم! تا بر دستان کوچکت، رنگ کبود کینه را بیش از این حک نکنند.
بخواب و وسعت بی نهایت دردهایت را در سکوت من به یادگار بسپار! هر چند زبری پیراهنم، صورت لطیفت را می آزارد؛ اما بعدها ای شاهزاده کوچکم! من قصر بزرگ تو خواهم شد.
بخواب، زهرای سه ساله ام، بخواب!
فاطمه شریف زاده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *