حوادث، وقایع، هجرت

دعوت سلیمان صرد خزاعی بعد از عاشورا

یکی از دعات و مبلغین سلیمان، «عبیدالله بن عبدالله مری» مردی با بلاغت و بیان بود. او هر موقع که شیعیان جمع میشدند خطبه مفصلی میخواند و عظمت پیغمبر و ذریه آن سرور و مظلومیت عترت طاهره و شهادت امام حسین و یاری نکردن اهل کوفه و بزرگی گناه آنان را بیان میکرد و میگفت:«… ان الله لم یجعل لقاتله حجه و لا لخاذله معذره الا ان یناصح لله فی التوبه فیجاهد القاتین و ینابذ اقاسطین فعسی الله عند ذلک ان یقبل التوبه و یقیل العثره انا ندعو الی کتاب الله و سنه نبیه و الطلب بدماء اهل بیته و الی جهاد المحلین و المارقین فان قتلنا فما عند الله خیر للابرار و ان ظهرنا رددنا هذا الامر الی اهل بیت نبینا». [۷۳۸] .او راه توبه را منحصر به جنگ با قتلهی امام شهید میدانست و مردم را دعوت به عمل به کتاب خدا و سنت پیغمبر و کشتن قاتلین امام میکرد و میگفت: اگر کشته شدیم به بهشت میرسیم و اگر بر دشمنان غالب شدیم، خلافت را به خانواده پیغمبر تسلیم مینماییم.«عبدالله بن یزید انصاری» از طرف ابنزبیر والی کوفه بود. او مردی عاقل و باتجربه بود که میخواست از توابین به نفع ابنزبیر و محکم نمودن سلطنت او [ صفحه ۶۰۵] استفاده کند. لذا سلیمان را از خود راضی کرد و دست آنان را برای خرید اسلحه باز گذاشت و گفت: حسین را من نکشتم و از کشته شدن او مصیبت زده هستم. توابین هم در امان هستند که آزادانه بیرون بیایند. قاتل حسین، ابنزیاد است که مجددا به سمت عراق میآید، بروید با او بجنگید من نیز کمک شما هستم، اگر به اتفاق با او بجنگیم بهتر از این است که در کوفه با یکدیگر بجنگیم، چون نتیجه این عمل به نفع دشمن مشترک همه، ابنزیاد است. [۷۳۹] .عبدالله در اثر این جملات خود را از شر توابین حفظ نمود و جنگ را از محیط کوفه بیرون برد. او نه فقط از اغتشاش و جنگ داخلی جلوگیری نمود، بلکه توابین را به جنگ ابنزیاد کشاند و به اندازهای سخنان او در سلیمان تاثیر داشت که هر چه کردند سلیمان را منصرف کنند نشد. بالاخره سلیمان کوفه را رها کرد و به سمت ابنزیاد شتافت. تا اینجا نقشه عبدالله والی کوفه درست بود. توابین از کوفه خارج شدند و به جنگ ابنزیاد شتافتند و در کوفه جنگی درنگرفت.عبدالله بن یزید حتی خواست سلیمان را در کوفه نگاه دارد تا وقتی که خود او به جنگ ابنزیاد میرود توابین جزء سپاه او محسوب شوند و بدین ترتیب حداکثر استفاده را از این دشمن برای جنگ با دشمن دیگر – ابنزیاد – برده باشد. اما در این قسمت موفق نشد، هر چه عبدالله آمد و اصرار کرد، سلیمان قبول نکرد [۷۴۰] حتی پس از حرکت سلیمان نیز نامه نوشت و نصیحت نمود و گفت: شما با این عدد کم به جنگ ابنزیاد با آن سپاه فوقالعاده زیاد نروید، چون اگر رفتید کشته میشوید و دشمن بر شما غالب میگردد، بیایید تا متفقا به جنگ دشمن برویم. عبدالله در این نامه خیلی مودبانه نصیحت کرده بود. این نامه در میان راه به سلیمان رسید. [۷۴۱] .توابین نظر سلیمان را خواستند، سلیمان نیز پرده از امر برداشت و صریحا [ صفحه ۶۰۶] اظهار کرد که این جماعت اگر غالب شوند ما را به بیعت ابنزبیر و جنگ در رکاب او میخوانند و من مساعدت ابنزبیر را ضلالت میدانم، ولی ما اگر غالب شویم خلافت را به اهلش میسپاریم و حق را به مستحق – اهل بیت – برمیگردانیم؛پس حساب ما و حساب ابنزبیر از یکدیگر جدا است. [۷۴۲] .توابین از شیعیان بودند و به جهت توبه از یاری نکردن امام به جنگ با بیدینان شتافتند. توابین از دوستان ابنزبیر نبودند که با والی کوفه و با والی قرقیسیا در جنگ شرکت کنند و به کمک یکدیگر با ابنزیاد بجنگند. راه این دو دسته از یکدیگر جدا بود. من نظر جناب سلیمان را در رد پیشنهاد عبدالله بن یزید و زفر بن حارث کلابی میپسندم، زیرا سخن او به نفع اهل بیت بود و میخواست در موقع غلبه و پیروزی حق را به مستحق برساند. ولی در اینجا سوال هست و آن این که چرا رسما سلیمان همین شیعیان را دعوت به امامت امام سجاد علیهالسلام نکرد و سربسته مردم را دعوت به اهل بیت مینمود؟ شاید سلیمان امام زمان را میشناخت و به ملاحظه تقیه و حفظ امام زمان از شر ابنزبیر سربسته مردم را دعوت به اهل بیت میکرد.زراره که از بزرگترین فقهای شیعه است، چون خبر فوت امام جعفر صادق علیهالسلام به او رسید پرده از روی امر برنداشت و امامت امام موسی کاظم را صریحا بیان نکرد و گفت: هر کس که قرآن او را امام بداند من او را امام میشناسم. این جملهی زراره برای حفظ امام کاظم علیهالسلام از شر منصور دوانیقی بود، نه این که نشانه جهل او به امامت امام زمانش باشد. اگر سلیمان غالب میشد شاید خلافت را به امام سجاد علیهالسلام تسلیم مینمود نه به اولاد عباس یا محمد بن نفیه، ولی در این موقع که کاری صورت نداده نیاز نیست که نام امام سجاد را ببرد و او را گرفتار حبس و آزار ابنزبیر، آن ظالم ستمکار نماید. مگر ابنزبیر نبود که محمد بن حنفیه و ابنعباس و [ صفحه ۶۰۷] بنی هاشم را حبس کرده بود تا اگر بیت نکردند همگی را بسوزاند. [۷۴۳] .پوشیده نماند که اعتراض من به سلیمان از لحاظ جنگ او با بنی امیه و خروج توابین بر دشمنان دین نیست و اعتراض من به این جهت هم نیست که آنها چرا امام زمان را نمیشناختند و یا چرا بیاجازه او خروج نمودند، بلکه اعتراض من بر او به جهت سیاست او است. من آرزو داشتم سلیمان و توابین در همان کوفه قاتلان امام حسین علیهالسلام را میکشتند و بر دشمنان غالب و پیروز میگشتند و حق را به مستحق – چنانکه آرزو داشتند – میرساندند. من از کشته شدن آنان بیآن که از دشمنان و قاتلان امام کسی را کشته باشند بسیار متاثر هستم و این سوء نتیجه را از سوء تدبیر سلیمان میدانم. [ صفحه ۶۰۸]
برگرفته از کتاب تاریخ سید الشهدا ء (ع)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *