از دیدگاه شعرا

شعر رحلت حضرت رقیه صغیر اصفهانی

پای گلگون شده از خار مغیلان دارم
رخ نیلی شده از سیلی عدوان دارم
باز خواهم که جهان یکسره غمخانه کنم
ساز فریاد و فغان از دل دیوانه کنم
جغد وش روی به ویرانه ز کاشانه کنم
گریم آن قدر که عالم همه ویرانه کنم
کآمد از حالت ویرانه نشینی یادم
وقت آن است کند سیل غمش بنیادم
چون غریبان سری آواره ز سامان دارم
چون یتیمان دلی آزرده و نالان دارم
چون اسران به کف غصه گریبان دارم
چون نی افتاده به چنگ غم و افغان دارم
بهر طفلی که یتیم است و غمین است و اسیر
ناز پرورد حسین آن شه بی یار ونصیر
کیست آن طفل ؟ رقیه ، که ز جور ایام
همه دم داشت فغان خاصه شبی کان ناکام
به خیال پدر افتاد به ویرانه شام
یادش آمد ز پدر ، رفت ز جسمش آرام
خیر مقدم چه به جا آمدی ، احسان کردی
چه شد آخر که زما روی تو پنهان کردی
ای پدر بی تو به ما دست ستم بگشادند
نان و خرما به تصدق به عیالت دادند
درد دل جان پدر با تو فراوان دارم
گاه وصل است و به لب شکوه ز هجران دارم
پای گلگون شده از خار مغیلان دارم
رخ نیلی شده از سیلی عدوان دارم
غیر هر سنگ که فکندند زهر بام و برم
کس دگر دست نوازش نکشیدی به سرم
هیچ داری خبر ای جان پدر از دل ما
که فلک سوخته از برق ستم حاصل ما
داده در گوشه ویرانه ز کین منزل ما
روشن از شعله آه است به شب محفل ما
با پدر گرم فغان بود که ناگه از خواب
گشت بیدار و نظر کرد ابا چشم پر آب
نه پدر دید به بالین ، نه به تن طاقت و تاب
ناله سر کرد دگر باره ز هجر رخ باب
گفت عمه پدرم از سفر آمد چون شد
باز گو کز غم او باز دلم پر خون شد
به خدا عمه پدر بود کنون در بر من
روشن از عارض او بود دو چشم تر من
از چه رو بار دگر پای کشید از سر من
برس ای عمه به داد دل غم پرور من
من غم دیده کجا ، هجر رخ باب کجا
این همه درد کجا ، این دل بی تاب کجا
پس خروشید و خراشید رخ همچون ماه
به فلک گشت روان آه دل آل الله
بر کشیدند ز دل جمله خروشی جانکاه
عالمی را بنمودند پر از ناله و آه
گشت آگاه از آن حال ، جفا پیشه یزید
بفرستاد به ویرانه سر شاه شهید
آه از آن دم که سر شاه به ویران آمد
پی دلجویی آن جمع پریشان آمد
از سر لطف به سر وقت یتیمان آمد
به سر خوان غم آن سر زده مهمان آمد
همه شستند ز جان دست ، چو جانان دیدند
در سپهر طبق آن مهر درخشان دیدند
چون رقیه به رخ باب کبارش نگریست
از سحاب مژه بر آن گل احمر بگریست
گفت پر خون – پدر – این موی نکوی تو ز چیست
سبب قتل تو مرگ من غم زده کیست
جان بابا ، که جدا کرده سر از بدنت
ای سر بی بدن آیا به کجا مانده تنت
کی گمان داشتم ای من به فدای سر تو
که بدین حال ببینم سر بی پیکر تو
غرقه در خون نگرم ماه رخ انور تو
بی تو بابا چه کند دختر غم پرور تو
پس لب خود به لب باب گرامی بنهاد
تا خود از پای نیفتاد سر از دست نداد
علم الله که چه بد حال دل آل رسول
آن زمان کز ستم و کینه آن قوم جهول
کرد رحلت ز جهان آن گل گلزار بتول
در عجب ماند (صغیر) از تو ایا چرخ عجول
که چه با خیل عزیزان تو ستمگر کردی
ظلم بر آل علی بی حد و بی مرز کردی
برگرفته از کتاب بانک جامع حضرت رقیه علیهاالسلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *