از دیدگاه شعرا

شعر رحلت حضرت رقیه عبدالله مخبری فرهمند

روزگار آتش بیداد افروخت
دست کین خیمه و خرگاه تو سوخت
کودکی را که پدر در سفر است
روز و شب دیده حسرت به در است
تا زمانی که بود چشم به راه
دلش آزرده بود خواه نخواه
هر صدایی که ز در می آید
به گمانش که پدر می آید
باز چون دیده ز در برگیر
گرید و دامن مادر گیرد
همه کوشند ز بیگانه و خویش
بهر دلجوی او بیش از پیش
آن یکی خندد و بوسد رویش
آن دگر شانه زند بر مویش
مادرش شهد کند در کامش
گاه با وعده کند آرامش
گاه گوید پدرت در راه است
غم مخور ، عمر سفر کوتاه است
می برندش گهی از خانه به در
تا شود منصرف از فکر پدر
نگذارند دمی تنهایش
سر نپیچند ز خواهشهایش
تا که دوران سفر طی گردد
رفع افسردگی از وی گردد
پدرش آید و گیرد به برش
بکشد دست محبت به سرش
دلش از وصل پدر شاد شود
جانش از قید غم آزاد شود
لیک افسوس به ویرانه شام
کار این سان نپذیرفت انجام
بود در شام میان اسرا
طفلی از هجر پدر نوحه سرا
خردسالی به اسارت در بند
مرغ بشکسته پری پا به کمند
کودکی دستخوش محنت و رنج
جای بگزیده به ویرانه چو گنج
بین اطفال یتیم شه دین
گویی آن دختر ویرانه نشین
بود از جمله اطفال دگر
بیشتر عاشق دیدار پدر
چون خبر از ستم شمر نداشت
پدرش را به سفر می پنداشت
روز و شب دیده به در دوخته بود
دلش از آتش غم سوخته بود
داشت از غصه دوری پدر
سر به زانوی غم و دیده به در
لحظه ای بی پدر آرام نداشت
خبر از فتنه ایام نداشت
دائم از حال پدر می پرسید
علت طول سفر می پرسید
که کجا رفت و چرا رفته و کی
از سفر آید و بینم رخ وی ؟
تا به کی بی سرو سامان باشم
روز و شب سر به گریبان باشم
جای در گوشه ویرانه کنم
آرزوی پدر و خانه کنم ؟
جانم آمد به لب از هجر پدر
آه از این محنت و این طول سفر
بود همواره از این غم بیتاب
تا شبی دید به خلوتگه خواب
کان سفر کرده ز در باز آمد
طایر شوق به پرواز آمد
لحظه ای در دل شب گشت جهان
به مراد دل آن سوخته جان
دید در خواب گل روی پدر
جان به وجد آمدش از بوی پدر
بوسه بر پای پدر زد از شوق
دست بر گردنش افکند چو طوق
جای بگزیده به دامان پدر
جانش آمیخته با جان پدر
با لب بسته حکایتها کرد
ز آنچه بگذشت شکایتها کرد
با پدر ز آنچه به دل داشت نهفت
داستانها به زبان جان گفت
گفت کای پشت فلک پیش تو خم
نشود لطف فراوان تو کم
مهر خود شامل ما فرمودی
بذل احسان بجا فرمودی
باز رو جانب ما آوردی
الله الله که صفا آوردی
بود رسم پدرت نیز بر این
که کند لطف به ویرانه نشین
هیچ دانی که در ایام فراق
چو گذشته است به جمعی مشتاق
بی تو در مانده و بیچاره شدیم
در بیابان همه آواره شدیم
روزگار آتش بیداد افروخت
دست کین خیمه و خرگاه تو سوخت
هستی ما همه یکجا بردند
هر چه دیدند به یغما بردند
همه گشتیم گرفتار و اسیر
گاه در بند و گهی در زنجیر
بعد با یک سفر دور و دراز
شد از غم فصل نوینی آغاز
پیش از این ما چو نمودیم سفر
با تو بودیم و به آن شوکت و فر
کاروان قافله سالاری داشت
مثل عباس علمداری داشت
خیمه و خرگه و اسباب سفر
بود ممتاز و پر از زیور و زر
کودکان جمله در آغوش پدر
همه را سایه مهر تو به سر
لیک این بار چو کردیم سفر
سفری بود پر از خوف و خطر
یک نفر دوست به همراه نبود
محرمی غیر غم و آه نبود
نه پدر بود و نه سالاری بود
نه بردادر نه علمداری بود
طی ره بیکس و تنها بودیم
مورد کینه اعدا بودیم
دوری راه و مشقات سفر بود از طاقت ما افزونتر
بر همه بود خور و خواب حرام
تا رسیدیم به ویرانه شام
یا مرو ای پدر این بار سفر
یا مرا نیز به همراه ببر
که اگر بی تو بمانم این بار
به فراق تو شوم باز دچار
زین همه غم نتوانم جان برد
از فراق تو دگر خواهم مرد
خود به خواب اندر و ، طالع بیدار
بود از وصل پدر برخوردار
لیک بس زود ، شد آن وجد وصال
باز تبدیل به اندوه و ملال
یعنی آن خواب به پایان آمد
باز غم آمد و هجران آمد
چشم بگشود چو شهزاد ز خواب
آرزوها همه شد نقش بر آب
کرد بر دور و بر خویش نظر
تا ببیند مه رخسار پدر
لیک هر قدر فزونتر طلبید
اثر از گمشده خویش ندید
شهد امید به کامش خون شد
گشت نومید و غمش افزون شد
عاقبت باز در آن نیمه شب
ملتجی گشت به بانو زینب
که دگر باز چه آمد به سرم
بار دیگر به کجا شد پدرم
دیدم او را ز سفر آمده بود
به کجا باز عزیمت فرمود
لحظه ای پیش که آمد پدرم
جای بر سینه خود داد سرم
گفت با من که تو چون جان منی
ساعتی بعد تو مهمان منی
با چنان مرحمت و لطف و نوید
چه ز ما دید که رخ برتابید
ای پدر زود ز ما سیر شدی
چه خطا رفت که دلگیر شدی
روی برتافتی از محفل ما
باز خون شد ز فراقت دل ما
از کفم دامن خود باز مگیر
مپسندم به کف هجر اسیر
دگر از رفته شکایت نکنم
قصه خویش حکایت نکنم
نگذارم که تو افسرده شوی
از من و گفته ام آزرده شوی
رحم بنمای به تنهایی ما
گر خطا رفت ببخشای و بیا
زینب آن مخزن صبر و اسرار
گشت از قصه آن طفل فگار
آب بیانات غم افزا چو شنید
معنی گفته شه را فهمید
دید کان کودک بی صبر و قرار
می کشد رخت به دعوتگه یار
اهل بیت از اثر آن تب و تاب
راه بردند به کیفیت خواب
هر چه کردند که در آن دل شب
گیرد آرام و فرو بندد لب
اشک از دیده نریزد این سان
قصه خویش نیارد به زبان
هیچ تسکین نپذیرفت آن حال
سعی بیهوده شد و امر محال
وعده و پند و تمنا و نوید
هر چه کردند نیفتاد مفید
عاقبت صبر و توان از همه برد
همه را دست غم خویش سپرد
حال آن کودک گم کرده پدر
در یتیمان دگر کرد اثر
داغها تازه شد و درد فزون
اشکها شد همه تبدیل به خون
ناله ای گشت ز ویرانه بلند
که طنین در همه افلاک فکند
آن کهن جایگه بی در و بام
که در آن آل علی داشت مقام
بود با بار گه کفر و ستم
چون شب و روز ، به نزدیکی هم
گشت بیدار از آن ناله یزید
متعجب شد و موجب پرسید
خادمی جانب ویرانه شتافت
زان غمین واقعه آگاهی یافت
خبر آورد که زآن خیل اسیر
یکی از جمله اطفال صغیر
که ندارد خبر از قتل پدر
روز و شب دوخته دیدار به در
به امیدی که پدر باز آید
آن سفر کرده ز در باز آید
همچو آن تشنه پی برده به آب
دیده رخسار پدر را در خواب
بعد از آن خواب چو برداشته سر
روبرو گشته به فقدان پدر
حالیا وصل پدر می جوید
قصه با دیده تر می گوید
همه را در غم او دل شده خون
اختیار از کفشان رفته برون
هر که را می نگری غمزده است
صحن ویرانه چو ماتمکده است
لیک چون بر المش درمان نیست
تسلیت دادن او آسان نیست
بیم آن است که آن کودک زار
با چنین درد نپاید بسیار
شرح این قصه چو بشنید یزید
فکر بی سابقه ای اندیشید
گفت کاین درد نه بی درمان است
بلکه بس چاره آن آسان است
بعد بر طشت زر افکند نظر
گفت از این چه علاجی بهتر
درد او گر غم هجر پدر است
شربت وصل در این طشت زر است
بدهیدش که از آن نوش کند
تا غم خویش فراموش کند
پس به دستور وی آنگه به طبق
جای دادند سر حجت حق
دید کز پرتو آن روی چو مهر
گشته دامان طبق رشک سپهر
گفت با خویش که این مهر منیر
با چنین جلوه شود عالمگیر
عاقبت جلوه این بدر نمام
بدرد پرده رسوایی شام
بهتر آن است که این مطلع نور
سازم از دیده مردم مستور
راز پوشیده هویدا نکنم
مشت رسوایی خود وا نکنم
خواست چون نور خدا را پنهان
گفت سر پوش نهادند بر آن
به گمانی که به روی خورشید
با کفی خاک توان پرده کشید
غافل از آنکه حجاب و سرپوش
نور حق را ننماید خاموش
این نه شمعی است که خاموش شود
یا حدیثی که فراموش شود
تا که بنیاد جهان بر سر پاست
هر شبی صبح شود عاشوراست
بعد آن گنج گرانمایه حق
یافت چون زینب سر پوش و طبق
گفت کاین هدیه بی سابقه را
بفرستید برای اسرا
لحظه ای بعد به دلخواه یزید
شعله شمع به پروانه رسید
چون نهادند طبق را به زمین
نزد آن کودک ویرانه نشین
به گمانی که به وی داور شام
زیر سر پوش فرستاده طعام
گشت آزرده ، سپس با دل ریش
گفت با عمه مظلومه خویش
که مرا رنج فراق پدرم
دارد از هستی خود بی خبرم
در دلم خواهش و سودایی نیست
جز پدر هیچ تمنایی نیست
کرده چشم تر و خون جگرم
بی نیاز از طلب ما حضرم
نه مرا هست به دنیا هوسی
نه بجز وصل پدر ملتمسی
بر من این خواب و خور و آب و طعام
بی رخ ماه پدر باد حرام
زینب آن خواهر غمخوار حسین
مونس و محرم اسرار حسین
آن که در معرض تقدیر و بلا
سر نپیچید ز تسلیم و رضا
آن تسلی ده دلسوختگان
آن مصیبت زده سوخته جان
دید چون حالت آن کودک زار
که به اندوه و الم بود دچار
گفت کای شمع شبستان حسین
گل زیبای گلستان حسین
ای که در حسرت دیدار پدر
دوختی دیده امید به در
آن دری را که به صد عجز و نیاز
می زدی ، حال به رویت شده باز
عاقبت اشک تو بخشید اثر
نخل امید تو آورد ثمر
لطف حق شامل حالت گردید
رهبر کوی وصالت گردید
این طبق مشرق خورشید حق است
جان عالم همه در این طبق است
زیر این پرده سر سر خداست
راس نورانی شاه شهداست
انتظار تو به پایان آمد
آنکه می خواستیش آن آمد
حال دست تو و دامان پدر
بعد از این جان تو جان پدر
طفل ، این نکته چو در گوش گرفت
از طبق پرده و سرپوش گرفت
گشت ویرانه منور ز آن نور
که به موسای نبی تافت به طور
پرتو آن قمر عالم تاب
بر شد از کنگره هفت حجاب
چشم شهزاده چو افتاد به سر
به سر بی تن و پر نور پدر
آتشی شعله آهش افروخت
که سراپای وجودش را سوخت
شد از آن سوز دل و شعله آه
تا ابد روی شب شام سیاه
گفت کای جان به فدای سر تو
که جدا کرده سر از پیکر تو ؟
که تو را کشت و ز حق شرم نکرد
ریخت خون تو و آزرم نکرد ؟
که بریدست رگ گردن تو
به کجا مانده پدر جان ، تن تو ؟
که مرا بی پدر و خوار نمود
به فراق تو گرفتار نمود ؟
آن که این آتش بیداد افروخت
خرمن هستی ما یکجا سوخت
آرزوهای مرا داد به باد
کند از کاخ امیدم بنیاد
کرد کاری که ز دیدار پدر
شد دلم خون و غمم افزون تر
ای پدر کاش به جای سر تو
می بریدند سر دختر تو
بعد از این بی پدر و بی سامان
به چه امید بمانم به جهان
سخت جانم به خداوند بسی
بی تو گر زنده بمانم نفسی
بی خبر از خود و با غم دمساز
با پدر کرد همی راز و نیاز
دلش از غم به تعب آمده بود
جان به نزدیکی لب آمده بود
گه گرفت آن سر پر نور به بر
گاه بوسید رخ ماه پدر
گشت پروانه صفت دور سرش
جان خود کرد فدای پدرش
چشم امید از این عالم بست
ترک جان گفت و به جانان پیوست
جان پاکش به پدر ملحق شد
رفت و قربانی راه حق شد
طایر جان وی از ساحت خاک
بال بگشود به اوج افلاک
تا که در تن رمق از جانش بود
آن سر پاک به دامانش بود
داشت بر سینه چو جان آن سر پاک
تا زمانی که خود افتاد به خاک
بعد چون رخت از این عالم بست
داد با جان ، سر شه نیز از دست
رفت از این عالم و با رفتن خویش
سوخت جان و دل آن جمع پریش
مرگ آن کودک دل خسته زار
برد از اهل حرم تاب و قرار
باز افزود غمی بر غمشان
تازه گردید کهن ماتمشان
یک گل دیگر از آن گلشن عشق
رفت در خاک و خزان شد به دمشق
که شنیده است در اقطار جهان
که به جبران بلای هجران
بفرستند به طفلی مضطر
در دل شب سر خونین پدر ؟
کس ندیده است و نبیند ایام
شب جانسوزتری ز آن شب شام
(مخبری ) گرچه سر افکنده بود
خجل و عاصی و شرمنده بود
با توسل به جگر گوشه شاه
دارد امید رهایی ز گناه (۳۰۶)
برگرفته از کتاب بانک جامع حضرت رقیه علیهاالسلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *