معجزات و کرامات

مسلمان شدن یونس ارمنی توسط مرحوم بافقی به برکت حضرت ابوالفضل،

حجه الاسلام والمسلمین، جناب آقای حاج شیخ محمد شریف رازی، [۱۷۹] که از شاگردان درس اخلاق مرحوم آیه الله حاج شیخ محمد تقی بافقی میباشند و کتب [ صفحه ۳۱۹] ارزشمندی چون آثار الحجه و گنجینهی دانشمندان تالیف کردهاند، نقل میفرمودند که:استادمان مرحوم آقای بافقی، به خادمش – آقای حاج عباس یزدی – دستور داده بود که شبها در خانه را باز بگذارد و مواظب باشد که اگر ارباب حوائج مراجعه کردند، به آنها جواب مثبت بدهد. حتی اگر لازم شد، در هر موقع شب او را بیدار کند، تا کسی بدون دریافت جواب از در خانهی او برنگردد.آقای حاج عباس یزدی نقل میکند که، نیمه شبی در اطاق خودم، که در کنار در حیاط منزل آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی بود؛ خوابیده بودم. ناگهان صدای پایی در داخل حیاط، مرا از خواب بیدار کرد. من فورا از جا برخاستم. دیدم جوانی وارد منزل شده و در وسط حیاط ایستاده است! نزد او رفتم و گفتم: شما که هستید و چه میخواهید؟مثل آنکه نتوانست فورا جواب مرا بدهد. حالا یا زبانش از ترس گرفته بود و یا متوجه نشد که من به فارسی به او چه میگویم! (زیرا بعدها معلوم شد که او اهل بغداد است و عرب است) ولی مرحوم آقای بافقی قبل از آنکه او چیزی بگوید، از داخل اطاق صدا زد و فرمود: حاج عباس، او یونس ارمنی است و با من کار دارد! او را راهنمایی کن که نزد من بیاید.من او را راهنمایی کردم و او به اطاق آقای بافقی رفت. مرحوم آقای بافقی وقتی چشمش به او افتاد، بدون هیچ سوالی به او فرمود: احسنت، میخواهی مسلمان شوی؟! او هم بدون هیچ گفتگویی به ایشان گفت: بلی، برای تشرف به اسلام آمدهام؟!مرحوم آقای بافقی، بدون معطلی، بلافاصله آداب و شرایط تشرف به اسلام را به ایشان عرضه نمود و او هم مشرف به دین مقدس اسلام شد! من که همهی جریانات برایم غیرعادی بود، از یونس تازه مسلمان سوال کردم که جریان تو چه بوده و چرا بدون مقدمه به [ صفحه ۳۲۰] دین مقدس اسلام مشرف گشتی و چرا این موقع شب را برای این عمل انتخاب نمودی؟!یونس گفت: من اهل بغداد هستم و ماشین باری دارم و غالبا از شهری به شهر دیگر بار میبرم. یک روز از بغداد به سوی کربلا میرفتم، دیدم در کنار جاده پیرمردی افتاده و از تشنگی نزدیک به هلاکت است. فورا ماشین را نگه داشتم و مقداری آب که در قمقمه داشتم، به او دادم. سپس او را سوار ماشین کردم و به طرف کربلا بردم. او نمیدانست که من مسیحی و ارمنی هستم، وقتی پیاده شد گفت: برو جوان، حضرت ابوالفضل العباس (ع) اجر تو را بدهد!من از او خداحافظی کردم و جدا شدم. پس از چند روز باری به من دادند که به تهران بیاورم. امشب سر شب به تهران رسیدم و چون خسته بودم خوابیدم. در عالم رویا دیدم در منزلی هستم و شخصی در آن منزل را میکوبد. پشت در رفتم و در را باز کردم. دیدم شخصی سوار اسب است و میگوید: من ابوالفضل العباس (ع) هستم، آمدهام حقی را که بر ما پیدا کردهای، ادا کنم. گفتم: چه حقی؟! فرمود: حق زحمتی که برای آن پیرمرد کشیدی! سپس اضافه کرد و گفت: وقتی از خواب بیدار شدی، به شهر ری میروی و شخصی تو را، بدون آنکه تو سوال کنی؛ به منزل آقای شیخ محمد تقی بافقی میبرد. وقتی نزد ایشان رفتی، به دین مقدس اسلام مشرف میگردی! من گفتم: چشم قربان، و آن حضرت از من خداحافظی کرد و رفت.من از خواب بیدار شدم و شبانه به طرف حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) حرکت کردم. در بین راه آقایی را دیدم که با من تشریف میآورند! ایشان بدون اینکه چیزی از وی سوال کنم، مرا راهنمایی کردند و به اینجا آوردند و چنانکه دیدی من مسلمان شدم.حاج عباس میگوید: وقتی ما از مرحوم آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی سوال کردیم که شما چگونه او را میشناختید و میدانستید که او آمده است که مسلمان [ صفحه ۳۲۱] بشود؟ ایشان فرمود: آن کسی که او را به اینجا راهنمایی کرد، یعنی حضرت حجه بن الحسن (ع)، به من هم فرمودند که او میآید و چه نام دارد و چه میخواهد. [۱۸۰] .
برگرفته از کتاب آثار و برکات حضرت امام حسین (ع) نوشته: محمد رضا باقی اصفهانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *