مقتل

مقتل – شهادت سردار دست چپ حبیب بن مظاهر اسدی

پس از فرمایشات امام علیه السلام و سکوت پسر سعد حرامزاده از میان جمع حصین [ صفحه ۵۳۹] بن نمیر ناپاک فریاد کرد:یا حسین صل، فان صلوتک لا تقبل یعنی نماز کن ولی نماز تو مقبول درگاه اله نیست.اصحاب امام علیه السلام از شنیدن این کلام قرار و آرامش خود را از دست دادند مخصوصا جناب حبیب بن مظاهر اسدی که در جنب امام علیه السلام ایستاده بود و وقتی این کلام شوم را از آن شوم بخت استماع فرمود فریاد زد: ویلک لا تقبل صلوه الحسین علیه السلام و تقبل صلوتک یابن الحماره، وای بر تو نماز حضرت امام حسین علیه السلام قبول نمیشود ولی نماز تو کرهخر قبول میشود!!!شعرنماز پسر دختر مصطفی نگردد به پاکی قبول خدانماز تو ای کره ماده خر قبول خدا گشت ای سگ پدرحصین بن نمیر از کلام حبیب در غضب شد زیرا که نام مادر ناپاکش را در میان لشگر به اسم (ماده خر) برد آن نااصل همچون خوک خشمآلود رو بسوی حبیب آورد گفت بگیر از دست من و این شعر را خواند:دونک ضرب السیف یا حبیب و افاک لیث بطل نجیبفی کفه مهند قضیب کانه من لمعه حلیبنگر شیر از بهر جنگ آمده به کف هندی نیل رنگ آمدهبرون آی تا رای جنگ آوریم شتابی بجای درنگ آوریمحبیب با امام علیه السلام وداع کرد و عرض نمود:ای مولای من امید دارم که نمازم را در بهشت اداء کنم و در آنجا سلام شما را به جد و پدر و برادر شما برسانم.مرحوم مجلسی در بحار شهادت حبیب را بعد از اداء نماز ظهر ذکر فرموده ولی ابومخنف و ابنشهرآشوب و دیگران نوشتهاند که حبیب نماز ظهر را با [ صفحه ۵۴۰] امام علیه السلام نخواند زیرا باو مجال و فرصت خواندن نماز را ندادند.باری جناب حبیب حمله کرد به حصین بن نمیر و شمشیرش را حواله فرق او نمود آن نااصل از ترس جان عنان اسب خود را کشید، سر در عقب برد در آن حال شمشیر فرود آمد بر خیشوم اسب آن ناپاک، دماغ حیوان بریده شد اسب پهلو تهی کرد و راکب نانجیب خود را از پشت زین بر زمین انداخت حبیب دلاور بر سرش تاخت و خواست سر نحسش را جدا کند که طائفه حصین تاختند آن مردود کافر را از چنگ حبیب ربودند، حبیب برخاست و این رجز را خواند:انا حبیب و ابی مظهر و فارس الهیجاء لیث قسورانتم اعد عده و اکثر و نحن اوفی منکم و اصبرو نحن اولی حجه و اظهر حقا و اتقی منکم و اعذرمن اینک حبیبم، مظاهر پدر سوار عرب مرد فرخاشخرشما گر چه انبوه و ما اندکیم فزون ما به صبر از شما بیشکیمبه دریا و نیزار و صحرا و سنگ نهنگیم و ببریم و شیر و پلنگبگفت این و برزد به شمشیر دست سر افکند و تن خست و بازو شکستبه روایت ابومخنف آن یل ارجمند در یک حمله سی و پنج نفر را به خاک هلاکت افکند و به روایت محمد بن ابیطالب شصت و دو تن از آن کفار و فساق را [ صفحه ۵۴۱] روانه جهنم نمود.باری آن شیر بیشه شجاعت تا جان در تن و رمق در بدن داشت کوشید و در دفاع از حضرت ابیعبدالله الحسین علیه السلام و اهل بیتش آنچه داشت در طبق اخلاص نهاد.ارباب مقاتل نوشتهاند جناب حبیب کارزار سختی کرد و بسیار از آن نامردان و روباه صفتان را کشت تا آنکه زخم فراوان از شمشیر و تیر و نیزه بر بدنش رسید و خون بسیاری از او جاری شد و بدین وسیله قوت و توانائی خود را از دست داد در چنین فرصتی نامردی از قبیله بنیتمیم به نام بدیل بن صریم بر آن بزرگوار حمله کرد و شمشیری بر سر مبارکش زد و ناپاکی دیگر از همین قبیله نیزهای خارا شکاف بر پیکر مطهرش زد و بدین وسیله او را از خانه زین بر زمین افکند، حبیب خواست تا برخیزد که حصین بن نمیر نامرد که همچون زنان و یا اطفال از صحنه نبرد گریخته بود وقت را غنیمت شمرد و شمشیری در آن حال بر سرش زد که از کار افتاد پس آن مرد تمیمی که به حبیب نیزه زده بود از اسب فرود آمد و سر مبارکش را از تن جدا کرد.حصین گفت که من شریک توام در قتل او سر را به من بده تا به گردن اسب خود آویزم و جولان دهم تا مردم بدانند من در قتل او شرکت کردهام آنگاه بگیر و آن را ببر نزد عبیدالله بن زیاد برای اخذ جایزه پس سر حبیب را گرفت و بگردن اسب خویش آویخت و در لشگر جولانی داد و سپس به او رد کرد.چون لشگر به کوفه برگشتند آن شخص تمیمی سر حبیب را به گردن اسب خویش آویخته رو به قصر ابنزیاد نهاده بود که قاسم پسر حبیب در آن روز غلامی مراهق بود سر پدر را دید دنبال آن سوار را گرفت و از او مفارقت نمینمود هرگاه آن مرد داخل قصر دارالاماره میشد او نیز داخل میگشت و هرگاه بیرون میآمد وی نیز بیرون میآمد، آن مرد زود از این کار به شک افتاده گفت چه شد تو [ صفحه ۵۴۲] را ای پسر که عقب مرا گرفتهای و از من جدا نمیشوی؟گفت: چیزی نیست.گفت: بیجهت نیست، مرا خبر بده.قاسم گفت: این سری که با توست، سر پدر من است آیا بمن میدهی تا او را دفن کنم؟آن مرد گفت: ای پسر امیر راضی نمیشود که او دفن گردد من هم میخواهم جائزه نیکی بجهت قتل او از امیر بگیرم.قاسم گفت: ولی خدا جزا بتو نخواهد داد مگر بدترین جزاها، به خدا سوگند کشتی او را در حالی که بهتر از تو بود، این بگفت و گریست و پیوسته در صدد انتقام بود تا زمان مصعب بن زبیر که قاتل پدر خود را کشت.
برگرفته از کتاب مقتل از مدینه تا مدینه نوشته: جواد ذهنی تهرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *